فیلیپو توماسو مارینتّیمن و دوستانم تمام شب را بیدار بودهایم، زیر نور مسجدی که گنبدهای برنجیاش مانند چراغِ درونِ ما روشن است؛ چراکه هر دو با چراغهای الکتریکی نورانی شدهاند. پس از پهن کردن ملال همیشهگیمان روی فرشهای ایرانی، بحث را تا سرحداتِ منطق پیش بردهایم و کاغذها از خطالرسم جنونانگیزمان سیاه کردهایم.
قلبهای ما سرشار از افتخار بزرگی بود به این خاطر که حس میکردیم تنها هستیم – مثل فانوسهای دریایی یا نگهبانان سر پست – و ارتشی از قهرمانانِ دشمن در اردوگاهِ آسمانیشان روبهروی ما خیمه زده بودند. با مهندسینِ کورههای جهنمیِ کشتیهای بزرگ و موجوداتِ سیاهی که در سرخابِ لوکوموتیوها در تلاطم هستند و با میخوارهگانی که بالهایشان را به دیوار میکوبند، تنها بودهایم.
ناگهان با غرشِ یک تراموای دوکابینهی بزرگ که مثل نورِ روستاهایی که در آنها پایکوبی برپاست و با سیلِ رودخانهی پو [در شمال ایتالیا] ویران میشوند و از شیبراهها و جریانهای سیلاب به دریا میریزند، از کنارمان رد میشد، متوقف شدیم.
سپس سکوت عمیقتر شد. همینطور که داشتیم به آخرین نجواهای کانال قدیمی و خرد شدنِ استخوانِ قصرهای محتضر با رشدِ سبزگونهی محاسنشان گوش میکردیم، ناگهان اتومبیلهای گرسنه زیرِ پنجرههایمان غرش را سر دادند.
من گفتم: «بیایید دوستان! برویم! سرانجام اسطورهها و داستانهای مذهبیِ ایدهآل پشت سر گذاشته شدهاند. ما در تولد سانتور(موجود نیمه حیوان و نیمه انسان در اساطیر.م) حاضر خواهیم بود و میتوانیم پروازِ نخستینِ فرشتهگان را ببینیم! ما بایستی دروازههای زندهگی را در هم شکنیم تا از سالم بودن چفتها و قفلهایش اطمینان یابیم! بیایید برویم! این نخستین طلوع آن بر روی زمین است! هیچ درخششی به پای شمشیر سرخ آن که برای نخستین بار در هزارهی رستاخیزِ ما [در لغت، منظور هزارهای است که عیسی بر جهان حکومت خواهد کرد] متبلور میشود، نمیرسد.»
به کنار سه ماشین که خسخس میکردند رفتیم تا پستانهایشان را نوازش کنیم. من کنار یکی از ماشینها بسان نعشی بر تابوتش دراز کشیدم؛ ولی ناگهان زیرِ فرمان آن – لبهی تیزِ گیوتین – که زیرِ شکمم قرار گرفته بود به هوش آمدم. امتداد وسیعی از دیوانهگی ما را به سرعت به خودمان آورد و درست مانند سیلابهای خشک شده به سرازیریِ اعماق خیابانها کشاند. اینجا و آنجا، روشنیای که از پنجرهها بیرون میزد به یادمان آورد که به چشمانِ ریاضیدانمان اعتماد نکنیم. من فریاد زدم: «بو! بو برای جانداران وحشی غنیمتی است!»
و ما بسانِ شیرانِ جوان، به شکارِ مرگ رفتیم. مرگی که پشمِ سیاهی با خالهایی از صلیبِ رنگرفته به تن داشت و جلوی ما در آسمانِ بنفشِ بزرگ، زنده و هویدا بود.
با این همه، ما شهبانویی آرمانی نداشتیم که از ابرها پایین بیاید یا ملکهی ستمگری که اجسادِ مچالهشدهمان به شکلِ حلقههای بنزنی را به او پیشکش کنیم. هیچ دلیلی برای مردن وجود ندارد مگر زمانی که بخواهیم از وزنِ سنگینِ شجاعتمان خلاص شویم. با چرخهای داغ مانند یقههای لباس زیر اتو بسان سگان نگهبان روی پلکانِ خانهها، به پیش راندیم.
مرگ، رام، در جلوی من پیش میرفت و در هر گوشه و کنار دستش را به طرفم دراز میکرد و گاهی روی زمین با آروارههایش که غژغژ میکردند، از زیر پدالها نگاههای مخملیاش را به من میدوخت.
«بگذارید حسِ خوب را چون پوستهای شنیع به دور افکنیم و خودمان را همچون میوهای که با غرور پوست شده باشد به دهان بزرگ و روی پستانِ جهان پهن کنیم. بگذارید به گمنامان غذا بدهیم؛ نه از روی یأس، که صرفن به خاطر غنا بخشیدن به گنجینهی غیرقابل درک و ابزرد.»
این کلمات را بر زبان آوردم و با مستیِ دیوانهوارِ سگانی که به دنبال دمشان میدوند، به مسیرِ خودم برگشتم که ناگهان به دو دوچرخهسوار که در خلافِ جهتِ من مانند دو دلیل متقاعدکننده اما متناقض تلوتلو میخوردند برخورد کردم. تاب خوردنِ احمقانهشان مرا از حرکت وا داشت. چهقدر دلزننده! آخ! ترمزی ناگهانی کردم و با انزجار خودم را به درونِ یک نهر پرتاب کردم.
آه، نهر مادر، نیمهپر از آب گلآلود! گندابروی یک کارخانه! یک دهن پرِ کثافت را که مرا به یاد نوکِ پستانهای سیاهِ ندیمهی سودانیام میانداخت، بلعیدم.
همین که سراپا لجن و متعفن از جایم بلند شدم، سیخِ لذتی را که داغ و سرخ به قلبم فرو میرفت، حس کردم. تعدادی ماهیگیر و طبیعتگرای نقرسزده در اطرافِ این معجزه گرد آمدند. آنان با چنگکهایشان سعی داشتند ماشین من را که مثلِ یک کوسهی بزرگ به گل نشسته بود، به آرامی خارج کنند. ماشین با بدنهاش که در گل مانده بود و لاییِ مبل و صندلیِ خوشجنساش به آرامی بلند شد.
فکر کردیم که کوسهی خوب من مرده است، ولی من با یک نوازشِ آرامِ پشتِ قدرتمندش آن را چنان احیا کردم که با حداکثرِ سرعت روی بالههایش حرکت میکرد.
سپس به صورتی که در لجنِ کارخانه فرو رفته بودم و بدنم پر از خشهای فلزی بود و با عرقِ بیهودهگی و چرک و کثافتِ آسمانی بر تن و در میان شکایتهای ماهیگیران و طبیعتگرایان عصبانی، نخستین وصیت خود و کتابِ آسمانیِ همهی انسانهای زندهی روی زمین را نوشتیم.
مانیفست فوتوریسم
1.ما میخواهیم عشق به خطر کردن، خو کردن به تلاش و بیپروایی را بسراییم.
2.عناصرِ اصلیِ شعر ما، شجاعت، جسارت و طغیان است.
3.ادبیات تاکنون سکون مغموم، خلسه و غنودهگی را فریاد زده است. ما میخواهیم جنبشهای ستیزهجو، بیخوابی مرگبار، گامهای جفت شده آمادهی پرش، پرشهای پرمخاطره و سیلی و ضربه زدن با مشت را بستاییم.
4.ما اعلام میکنیم که شکوه و جلال جهان با یک زیبایی جدید مزین شده است: زیباییِ سرعت. یک خودروی مسابقهای که کاپوتِ آن به نوارهای بزرگ مثل مارهای افعی با نفسهای آتشین مزین شده است یا یک ماشینِ غرنده که انگار با آتشِ اسلحهی اتوماتیک کار میکند، بسیار زیباتر از پیروزی ساموتراس است.
5.ما میخواهیم سرود انسان پشت فرمان را بخوانیم. محورِ ایدهآلی که زمین را دور میزند و خودش به گردِ خود میچرخد.
6.شاعر بایستی خودش را وقف جاذبه، حرارت و بیقیدی کند تا بتواند شور و هیجان عناصر ازلی را بیان نماید.
7.زیبایی تنها در مبارزه وجود دارد. هیچ شاهکاری بدونِ داشتنِ محتوای متخاصم نمیتواند شاهکار باشد. شعر باید حملهای خشونتآمیز بر نیروهای ناشناخته باشد تا بتواند آنها را مقابل انسان به خاک بیندازد.
8.ما بر آخرین صخرههای قرون ایستادهایم! چه نیازی به نگریستن به عقب است هنگامی که میبایست دروازههای اسرارآمیز ناممکن را درهم شکست؟ زمان و فضا دیرزمانی است که مردهاند. ما اکنون در مطلق به سر میبریم چرا که سرعتِ جاودانه و حاضر را خلق کردهایم.
9.ما جنگ را – به عنوان تنها درمانِ جهان – نظامیگری، وطنپرستی، نمادهای ویرانگریِ اغتشاشگران، ایدههای مخربِ زیبا و تحقیرِ زن را ارج مینهیم.
10.ما خواستار از بین بردن موزهها و کتابخانهها و جنگ علیه اخلاقگرایی، فمینیسم و هرگونه بزدلی فرصتطلبان و فایدهباوران هستیم.
11.ما سرودِ تودههایی را سر میدهیم که توسطِ کار، لذت و طغیان به شور درمیآیند؛ همان ترانهی چندرنگ و چندصداییِ انقلاباتِ پایتختهای مدرن. ترانهی شور و سرمستیِ زرادخانهها و کارخانههایی که زیرِ نورِ گزندهی ماههای الکتریکی میدرخشند؛ ریلهای راهآهنی که تشنهی باریکههای دودند و کارخانههایی که با قلابِ دودشان از ابرها آویزاناند، پلهایی با قدمهای سترگِ ژیمناستهایی که در زیر نور خورشید از روی تیغهی چاقوی رودخانهها میپرند، کشتیهای بخار ماجراجویی که افق را استشمام میکنند، لوکوموتیوهایی که با کورههای آتشِ درونشان مانندِ اسبهای فولادین با افسارِ لولهای بلند، ریلهای راهآهن را درمینوردند و پروازِ زیبای هواپیماهایی که صدای ملخِ آنها بسانِ اهتزازِ پرچم و هلهلهی تودههای هیجانزده است.
هماکنون ما این مانیفستِ ویرانکننده، خانمانبرانداز و خشن را در ایتالیا منتشر میکنیم و بدینوسیله بنای فوتوریسم را بنیان میکنیم؛ چراکه میخواهیم ایتالیا را از بوی تعفنِ اساتید، باستانشناسان، راهنماهای توریسم و دلالانِ عتیقه رها سازیم.
ایتالیا دیرزمانی است که یک بازارِ دست دوم است. ما میخواهیم از شرِ موزههای بیشماری که در دلِ خود قبرستانهای بیشمار را جای دادهاند، خلاص شویم.
موزهها و قبرستانها! بهواقع این دو در آشفتهگی منحوس کالبدهایی که یکدیگر را نمیشناسند، به هم شبیهاند. مسافرخانههای عمومی که در آنها با آدمهایی که نمیشناسید با بدانها نفرت دارید، تا ابد کنارِ هم میخوابید. درندهخوییِ دوجانبهی نقاشان و مجسمهسازان که یکدیگر را در همان موزه با ضرباهنگِ رنگ و طرح سلاخی میکنند. البته سرزدن به قبرهای ازدسترفتهگان ایرادی ندارد! حتا میتوان سالی یک بار پای مزارِ ژوکوند دستهگلی نثار کرد! اما هیچیک از اینها ناراحتی، شجاعتِ شکننده و نگرانیِ هرروزهی ما را در موزهها دوا نمیکند. آیا میخواهید خود را مسموم کنید؟ آیا میخواهید بگندید؟
در یک نقاشی قدیمی چه چیز میتوان یافت جز اعوجاجِ دردآورِ هنرمند هنگامی که سعی میکند موانعِ صعبالعبور سدِ راهِ بیانِ کاملِ رؤیایش را بشکند؟
تحسینِ یک تابلوی قدیمی مانند ریختن حساسیت ما در خاکستردانِ مردهها به جای ابرازِ آنها با ضرباتِ شدیدِ خلاقیت و کنش است. آیا میخواهید بخشِ متعالیِ نیروی خود را صرفِ تحسینِ بیفایدهی گذشته کنید که در آن چیزی غیر از ناتوانی، هلاکت و تحقیر شدن نیست؟
بهراستی بازدیدهای روزانه از موزهها، کتابخانهها و آکادمیها (قبرستانهای تلاشِ هدررفته، جلجتا [انجیل – نامِ تپهای که عیسی را روی آن مصلوب کردند.م]های آرزوهای مصلوب، دفاترِ ثبتِ احوالِ آغازهای اشتباه!) مختصِ هنرمندانی است که خانوادهشان خوب از آنها مراقبت کرده است. مختصِ مردانِ جوان و باهوشی است که نشئهی استعداد و نبوغ خود هستند.
این ممکن است برای محتضران، ناتوانان و زندانیان خوب باشد. گذشتهی قابلِ تحسین در زمانهای که آینده اینان را کنار گذاشته است، مرهمی است بر دردهایشان. اما ما فوتوریستهای قدرتمند، جوان و زنده هیچیک از اینها را تاب نخواهیم آورد.
به این آتشافروزانِ مست با انگشتانِ زغالیشان اجازهی ورود دهید! آمدند! قفسههای کتابخانهها را به آتش بکشید! آبراهها را منحرف کنید تا سیل، موزهها را با خود ببرد! بگذارید بومهای باشکوه به ساحل شوند! کلنگها و چکشهای خود را بردارید! ریشهی شهرهای مقدس را از جا بکنید!
مسنترینِ ما هنوز سی سال ندارد؛ با این حال برای عمل به وظایفمان دستکم به ده سال زمان نیاز داریم. بگذارید وقتی به چهل رسیدیم، مردان جوانتر و قویتر ما را همچون دستنوشتههای بیمصرف به سطلِ زباله بیندازند! آنان از دوردست برای جنگ با ما میآیند و رقصان، اولین ترانهی خود را با مستیِ موزونشان میخوانند و در دروازهی آکادمیها بوی فاسد شدنِ ما را استنشاق خواهند کرد: لاشهای که سردابِ کتابخانهها انتظارش را میکشد.
ولی ما آنجا نخواهیم بود. آنان عاقبت ما را در یک شبِ زمستانی در اعماقِ یک روستا خواهند یافت. زیرِ سقفِ غمباری که باران بر آن یکنواخت میکوبد و ما در کنارِ شعلههای ضعیفی که از کتابهای امروزمان برپا کردهایم، در حال گرم کردنِ دستانمان هستیم. زمانی که آنان از پروازِ انگارههایشان آتش را برگیرند.
آنان به دورِ ما حلقه خواهند زد و در حالی که نفسهایشان بریدهی اضطراب و ناامیدی است و از شجاعتِ مغرورانهی ما خشمگیناند، برای کشتنِ ما حملهور خواهند شد؛ با همان نفرتی که انگار قلبشان سرمستِ عشق و تحسینِ ما بوده است. و بیعدالتیِ زمخت و سرزنده در چشمانشان سوسو میزند: چراکه هنر تنها میتواند خشن، بیرحم و بیعدالت باشد.
مسنترینِ ما سی سال دارد و ما تا الآن گنجهایی را نابود کردهایم. گنجینههای قدرت، عشق، شجاعت و میل مشتاق را. شتابان، هذیانگویانه، بدون فکر و با تمامِ توان تا زمانی که دیگر نفسی نداشته باشیم.
ما را بنگرید! ما از نفس نیفتادهایم؛ قلبهای ما حتا یک دم خسته نشده است، زیرا از آتش، تنفر و سرعت تغذیه میکند! شگفتزده شدید؟ به این دلیل است که زنده بودن را به یاد نمیآورید. ما بر روی قلهی جهان، دیگربار تلاش میکنیم که ستاره شویم!
اعتراض دارید؟ بسیار خوب! البته، میدانم! ما تنها آن چیزی را میدانیم که هوشمندیِ خطاکار و زیبایمان تأیید میکند: «ما نتیجه و امتداد پیشینیانمان هستیم.» شاید، نمیدانم! اهمیتی هم ندارد! اما گوشِ ما بدهکار نیست! مراقب باشید که آن کلماتِ ناشناس را دیگر تکرار نکنید! در عوض سرهای خود را بلند کنید.
ما بر روی قلهی جهان، دیگربار تلاش میکنیم که ستاره شویم.
(ترجمه به انگلیسی از James Joll، «سه روشنفکر در سیاست»)


