۱۸ شهريور ۱۳۸۹

 

 

خبرنامه زغال



دریافت html ؟

خبرخوان

RSS

 

قصاص / مارکی دو ساد
مارکی دو ساد / ترجمه روشا کیانی   

ghesas.jpg

آقای اسکلاپونویل یک شهروند لایق از اهالی picardy بود. او احتمالا از نوادگان یکی از نغمه سرایان دوره گرد برجسته از کرانه های Oise یا Somme بود که زندگی بی رونق اش حدود 10 یا 12 سال پیش بوسیله یکی از نویسندگان بزرگ زمان ما از سایه ها نجات یافته بود. یک شهروند شجاع و بی غل وغش. تکرار می کنم! زندگی در شهر بسیار معروف Saint-Quentin مردان بزرگی را به ادبیات تحویل داده است. آقای اسکلاپونویل نیز در این شهر به همراه همسر و عموزاده ی راهبه اش شرافتمندانه زندگی می کرد. دختر عمویش راهبه ی یکی از دیر های شهر بود. که چشمهای روشن، صورت کوچک شیطانی و سبزه، دماغ برگشته و فیگور باریکی داشت. 22 سال در زندگی اش رنج کشیده بود و 4 سالی می شد که راهبه شده بود. اسم اش خواهر پترونیلا بود. کل دارایی اش یک صدای زیبا بود و تمایل شدیدی به مذهب داشت. او به اندازه ی مذهب، به آقای اسکلاپونویل نیز عشق می ورزید. آقای اسکلاپونویل مرد خوش مشرب خوبی بود که حدودا 28 سال داشت و به شدت عاشق دختر عموی اش بود. از وقتی که 10 سال پیش با او همخوابه شده بود دیگر هیچ کسی را به اندازه ی او دوست نداشت، حتی همسراش خانم اسکلاپونویل را. و این عادت 10 ساله به طرزمهلکی همچون آتش پرده بکـارت هنوز بر جای خود باقی مانده بود. خانم اسکلاپونویل قدری بی روح بود و بور و رنگ پریده، اما پوست بسیار سفیدی داشت با چشمان زیبا و گوشتالو که با آن رخسار پهن اش، توصیفات رایج از جهان به عنوان " یک در تنگناییِ زیبا" را به نمایش می گذاشت.
تا به حال خانم اسکلاپونویل نمی دانست که راهی برای انتقام گیری از همسر به خاطر بی وفایی اش وجود دارد. او شبیه مادرش خوش رفتار بود که 83 سال با مردی زندگی کرد و حتی یکبار هم نسبت به او بی وفا نبود. او هنوز به اندازه ی کافی ساده و بی ریا بود و حتی به این جنایت وحشتناک که متخصصانِ اخلاقی زنـای غیر شرعی و گروه خوشایندی از مردم آن را صرفا زن نوازی می نامند، بدگمان هم نشده بود. اما همیشه یک همسر فریب خورده به زودی نقشه ای را برای خونخواهی از عامل آزردگی اش فراهم می کند، چنانکه دوست ندارد هیچ کسی را باقی بگذارد، زنان همیشه این کار را انجام نمی دهند مگر اینکه احساس حقارت کنند. خانم اسکلاپونویل نیز بالاخره فهمید که لرد و ارباب عزیزش، کمی بیشتر از حد معمول به ملاقات دختر عمویش می رود. دیو حسادت بر جان اش چیره شد، او صبر کرد و بعد از کمی پرس و جو، فهمید که در شهر Saint-Quentin کمتر چیزی به اندازی رابطه ی پنهانی همسرش و خواهر پترونیلا صحت دارد. دست آخرخانم اسکلاپونویل از حقایقش مطمئن شد و به همسرش اعلام کرد که رفتارش روح او را آزرده است. به او گفت، شخصی که دوست اش دارد شایسته ی چنین رفتاری نبود و از او تقاضا کرد که این عمل غیر شرعی را ترک کند.
شوهرش با خونسردی پاسخ داد: "عمل غیر شرعی؟ پس دوست عزیز من! شما نمی دانید که با خوابیدن با عموزاده ی راهبه ام در حقیقت من خودم را نجات می دهم؟ در چنین آمیزشِ مقدس، روح تطهیر می شود. این عمل در اصل خود-همسان سازی با هستی متعال است. یکی شدن روح مقدس با خودش است. عزیز من، آمیزش با اشخاصی که از طرف خداوند تقدیس شده اند بهیچوجه گناه نیست. آنها هر چیزی که لمسش می کنند را تصفیه می کنند و در حقیقت حضور در کنار آنها یعنی گشودن دریچه ی است که ما را به سوی سعادت آسمانی هدایت می کند.

خانم اسکلاپونویل اصلا از سرزنش کردن اش راضی نشد و دلایل شوهرش را قبول نداشت، با اینحال چیزی نگفت و در اعماق درونش قسم خورد که معانی رساتری را برای متقاعد کردن همسر اش پیدا کند... روح شیطانی در این است که زنان همیشه حقی در کف دست دارند: بنابراین ممکن است رک و ساده باشند. ولی فقط در کلام اینگونه اند، و باران کینه جویان از هر سویی فرو می ریزد.

شهر یک کشیش ناحیه ای به خصوصی داشت که به M.I'ABBE du Bosquet معروف بود. یک مرد شهوت انگیز و خوش بنیه ی 30 ساله که از پی همه ی زنان می دوید و شوهران شهر Saint-Quentin را در جنگل سربه زیر می کرد. خانم اسکلاپونویل با آن کشیش آشنا شد. و البته کشیش نیز از قبل به طرز نامحسوسی با خانم اسکلاپونویل آشنا شده بود. نهایتا آشنایی متقابلشان چنان کامل شده بود که می توانستند همدیگر را از فرق سر تا نوک پا، حتی بدون امکان یک خطا نقاشی کنند. سر برج که شد، همه آمدند تا اسکلاپونویل بخت برگشته را ملامت کنند، چرا که قبلا ادعا کرده بود، تنها فردی است که از دستِ زن نوازی سهمناک پدر روحانی در امان مانده و در کل شهر Saint-Quentin تنها سری است که هنوز مستحق اعدام نشده است.

آقای اسکلاپونویل به آنهایی که برایش خبر آورده بودند گفت:" این نمی تواند درست باشد! همسر من مانند لوکرتیا(Lucretia) خوشرفتار است، شما صد بار هم این را بگوئید من باور نخواهم کرد".

یکی از دوستانش گفت: "پس با من بیا و اجازه بده من تو را با چشمان خودت متقاعد کنم، بعدا خواهیم دید که تو شکی به خود راه نمی دهی."

اسکلاپونویل درخواست کرد که او را به آنجا ببرد. دوستش او را چندین مایل به بیرون از شهر به یک مکان دورافتاده ای به نام Somme برد. آنجا مکانی محصور و باخرم و نشاط بود که حصارهایی آراسته با گل داشت و مکان آبتنی دلپذیری برای اهالی شهر بود. اما همچون میعادگاهی برای یک ساعت خاصی معین شده بود که معمولا در آن زمان کسی آنجا آبتنی نمی کند. همسر پاک دامن و حریفش، یکی پس از دیگری وارد شدند، شوهر بینوای ما از دیدنشان اندوهگین شد. جوری که آنجا امکان توقف برای کسی وجود نداشت. دوست اسکلاپونویل گفت: "خوب حالا، پیشانیت شروع به خارش نکرد؟"

 شهروند لایق ما جواب داد: "نه هنوز". با این وجود بی اختیار داشت پیشانی اش را می مالید. گفت:" شاید او برای اعتراف به اینجا آمده است!"

دوستش گفت: " اجازه بده تا وقتی که برایت اثبات شود، منتظر بمانیم. زمان زیادی نمی برد."
کشیش M.I'abbe به سختی خودش را در سایه ی لذت بخش حصار خوشبو جای داد. عبادت کرد و از روی وظیفه شناسی، قبل از شروع تماس همه ی وظایف دینی اش را به جای آورد و بعد هر چیزی که ممکن بود به تماس شهوت انگیزاش صدمه بزند را از خودش دور کرد و سپس شاید برای سی امین بار، آقای اسکلاپونویلِ لایق را در رده ی مشابه سایر شوهران شهر قرار داد.

دوستش گفت:" خوب، حالا حرفهای مرا باور کردی؟"

اسکلاپونویل با ترشرویی گفت: "بیا برگردیم، به خاطر اینکه من اکنون با این وضعیت می توانم این کشیش ملعون را بکشم ولی ارزش این کار من بیشتر از آن چیزی است که لایق اش باشد. دوست من، بر گردیم، و از تو می خواهم که این راز مرا پیش خودت نگه داری."

 اسکلاپونویل دست پاچه و سراسیمه به خانه برگشت، و سپس همسر مهربانش به خانه آمد و خواست تا شام را حاضر کند.

آقای نجیب زاده با خشم گفت: عزیزم، فقط یک لحظه صبر کن. من وقتی که بچه بودم به پدرم قسم خوردم که هرگز با فاحشه ها غذا نخورم.

خانم اسکلاپونویل پاسخ داد: با فاحشه ها؟ دوست من این حرفت مرا تکان می دهد. چه چیزی تو را وادار می کند که مرا سرزنش کنی؟

- من مجبورم تو را به جرم انحراف سرزنش کنم، مگر تو امروز بعد از ظهر با کشیش در محل آبتنی نبودی؟

همسرش به ملایمت جواب داد: آه خدای من، فقط همین؟ همه ی آن سرزنشها فقط به خاطر این بود؟

- اوه خدایا! منظورت چیست که می گویی فقط همین....

آخر دوست من، من از نصیحت خودت پیروی کردم. مگر تو نگفتی که هیچ چیزی را با خوابیدن با اعضای کلیسا عوض نمی کنی، و جان آدمی در این آمیزشِ مقدس تطهیر می شود، و این عمل یک همانند سازی با هستی متعال است و روح مقدس با این کار در تو حلول می کند و در حقیقت در ی از درهای سعادت آسمانی به رویت گشوده می شود.... خوب، عزیز من، من فقط کاری انجام دادم که تو سفارش کرده بودی، پس من الان مقدس ام نه یک فاحشه! و می توانم شما را مجاب کنم. اگر طبق گفته ی تو، هر یک از این جانهای مبارک خدا وسیله ی برای گشودن دری از دروازه های برکت آسمانی است، بنابراین، من تا به حال هرگز کلیدی گشاینده تر از کشیش M.I'abbe ندیده ام.


 

  تصویرساز: مجتبی حق جو

< بعد   قبل >