|
زيرنويس
چه سورپريزي خوشآمدي كمي ور بروي سرحالم
از خواب زياد است يا ازبلندي بالش
يا از پشتبام ِ كسي كه پرواز كند ميخواهد
به خاطر تو يا تويي ديگر كسي كه مثل من و تو نيست اسپايدرمن نيست
و بعد سقوطش خالص ِ زخم است كه پوست را تحقير ميكند
نه مثل زخم تو كه چاك صورتياش تكثير ميكند
نه مثل من كه تلويزيون در سرم روشن ماندهست
خبر از مرگ فجيعي ميدهد كه در بلندي رخ داد
جايي در شهر جنگ خونيني برپاست
دلبري ميگريد خبرنگاري شهلاست
چرا پيكر تو را جاي سوسيس پخش نميكند؟
همين چند طبقه براي خوشبخت مردن كافيست
باور كن
همين چند مثقال كه تا ته من كلي طول ميدهد
سر شب را كه با كه كجا خفتهاي
نه رفتم پايين كه لب هاله را ببوسم
نه رفتم بالا كه تن سايه را بجورم
دوخته بر تار خويش هم باقي نماندم مثل هر آنتن ديگر سر برج
تا طبقهي چندم رفتم كه جنسش را دوست دارم
تا سه تا پك و يك پـورنــو چهقدر بپردازم
كمي ور بروم سرحالم
مثل كرمپودر نه مثل مرگ كه پخش ِ زمين ميكند
ميماسد گل بالش بر چهره و كـــــــيـرش از آخرين خاطره هنوز سرپاست
ولنتاين
روز جهاني بدون دخانياتم
روز جهاني بي سـكـســم
روز جهانيام من ناف به سريالم بستند عرق خوردم
كاپيتاليسم ميانهام حيضم را بالا آوردم
و توانم كتاب كافستاني تصنيف كردن در يكصدوده جلد و هر جلدي در هزارواندي صفحت كه نامش بگرفتي جهان را و اخلاقش بكشتي جهانيان را. اون طرف خيابون دلبركي بود كه زير سمندي رفت. دي شيخ با صد و يك حور به روياي من اندر شد سربندان همه از پرنيان و تنان همه از بلور چنان چون پشت به پشت بايستانيدي شيخ از پس اينان با ديد آمدي و گفت اينان همه مردهگان دازاين تو اند. پس به جانب زن اثيري بشد و در حال كار وي به نيكوترين وجهي بساخت و كار وي همه ساخته آمد. پس اين تن پست چنان مقدس بشد محتلم، كه از مرگ برخاستي و به نماز بايستادي
پس گفت : گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش لشم من
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
تپ تپـون سـينه تپـون
روز جهاني بيهمه چيزم
تـپ تپـونم بتپـون
استبرا
چه استبرايي كه كرد و من همه دل و رودهام در كفم آمد
به سه پيك مشتي اورموي
هاي تاكسي كه مرا هيچ جا ببري
تو را به رختم بيار كنار تختم بذار
وقتي بسته است بازار عشق از كجا بخرم؟
از بس همه مردند و اين شهر مقدس شد
هفت گوش هشتي من عزاي عمومي شد
كارگري به كار خويش غير مردهشور نماند
(من عاشق پيكرهاي گچيام افسوس
رژگونه با تن مرده بي اثرست)
و از كعبالاخبار در خبرست كه روزي امردي فرشته نام نزد بايزيد آمد و با وي تاسي در نوبت بريخت و هر چه داشت ببرد و بفرمود كه مرا تاس از عاج و تورا معراج. و هزار ركعت نماز بكرد چندان كه روزي برآمد و وي را خبر نشد. پس چون جستند نيافتندش و به بغداد شده بود و تاس ميريخت و همهچيز از همهكس ميبرد.
و تاسي بريخت و دل و رودهي ما به بغ داد ببرد.
دوشيزهي عشق من دختريست تلفني
كه به تعداد رژهاي لبش مزه دارد
از وقتي رفتم سر قرار آشغالي آمد
گفتم با يه تلفن راس و ريسش كنم
پيش از آن كه كپك بزنم
هاي مرد در پتو پيچيده
يه زنگ به زيدت بنداز.
امروز
امروز
با جيغ تلفن از كابوسي كه اي كاش بيدار شوم پريدم
همواره شماره اشتباه گرفته شدم
روز كه از همه تنهاترم به ياد آوردم وفات كردهام
امروز
ريش تراشيدم اتو شدم از هر زمان شيكترم
سرم پر از تلويزيوني است كه تا سحر ناليدهست از يونسي كه در ماهي شد تا حسين كه تشنه راهي شد همه من بودم بي آن كه رفته باشم تا چندمين اختر تابناك كدام آسمان سياهت
داريوش گذاشتم و پورنوهايم را دوباره سير كردم
گيلاسي زدم آلبالو رنگي از شعري كه هنوز ننوشتهام زنم را گريستم
سرما به سرما چه توانست داد از ديشبي كه تا دم صبح در كنارش خفتم و از كدام صبح تا كدام شام ز خاطرش بردم
امروز
رفتم سر گذر سلام كردم بر مزار خودم
سلام كبوتر ابريشم من! چندان كه بيعبور ماندهاي بر اين گذر خزه پوشيدهست
امروز
سه بار تصميم گرفتم خودكشي كنم سه ركعت نماز كردم
زن همسايه را پاييدم
مطمئن شدم خدايي هست دستش از نجات من كوتاه است
فروخته شدم به دو قطره اشك در جمعهبازاري كه دستم را بگير گم نشوم
خود را گذاشتم و گريختم
كنار پنجره براي حضور منجي جهان دعا كردم
ريموت
ميسوزد تمام جهانم در منقلي با چهار تكه سوسيس
ميسوزد همه پيرامنم در آخرين مدل كي نود و چند
بهم هيچكس زنگ نميزند هرچند
ميسوزد به كل پيراهنم در كروك چند دقيقه
كه دلبركي نيمبرهنه ميراند در بهشتهايي كه آب روان دارند
ميسوزد پيكرم در حسرت يك شبه حوري
كه از شش كانال قرمز سوي تو ميآيند
اگر مثل سگ از تنم كار بكشم
اگر تا بوق سگ تنهايي سيگار بكشم
اگر از خود تخمسگم تا صبح آزار بكشم
ميشود فراموشت كنم؟
بعد چند قرن
ميشود ريموتم دست خودم باشد؟
نه اين من به اندازهي كافي تن نيست
تا چيزي از تو تهتوي من باقي است
تو كه از من ِ آسفالت عبور كردهاي
با همه چشمها كه پشت سرت كور كردهاي
تمام ميشوي مثل تكراري سريالي
ميخواهم من ميانپرده بمانم
چون ديگر عوض شدهام
تصویر سازی: مجتبی حق جو
|