![]() |
![]() |
۲۰ بهمن ۱۳۸۸
| زنباز |
| محمد مهدی نجفی | |
| ۱۳ شهريور ۱۳۸۷ | |
با انگشتهاي بلندش مثل كسي كه روي نوك پاياش بلند شده باشد، به من اشاره كرد يا شايد مرا به يكي نشان داد. اما آنقدر به اطرافاش بيتوجه بود كه به نظر نميآمد بخواهد براي نشان دادن ِ من، به كسي توجه كند. شايد انگشتاش را باد به سمت من اشاره كرده بود، مثل گلولهاي كه كمانه ميكند و شما آن وقت با خودتان ميگوييد: چه جالب! چه كارها كه يك گلوله نميتواند بكند! اتفاقا من هم با شما موافقم، در دنيا آنقدر چيزهاي عجيب وجود دارد كه كمانه كردن يك انگشت ديگر چنگي به دلتان نميزند. آنوقت است كه شما ترجيح ميدهيد انگشت خودتان را كمانه كنيد، و جالبتر اين كه با كمانه كردن ِ آن، انگشتتان تبديل به قلابي ميشود كه ميتواند ماهيهاي زيادي صيد كند. من به اين فرآيند ميگويم اقتصاد ِ انگشت، يعني چيزي كه باعث ميشود قدر انگشتانمان را بيشتر بدانيم، و البته ماهيهاي بزرگتري صيد كنيم. حتما حيرت زده، از اين همه اطلاعاتي كه يكجا به دست آوردهايد انگشت به دهانيد! كاملا دركتان ميكنم. همهي اين اتفاقها دقيقا براي من هم افتاده است. حالا كه ذهنم را مرور ميكنم ميبينم همه چيز را اسلوموشن به ياد ميآورم در صورتي كه همه چيز آنقدر سريع اتفاق افتاد كه شايد سريعتر از معمول داشت اتفاق ميافتاد. خوب به خاطر دارم كه اين سرعت ِ سرسامآور شاكيام كرده بود. حتا به بغليام گفتم فكر نميكنيد نوار پاره شده... او طوري نگاهم كرد كه انگار تاب دارم. من هم ترجيح دادم ادامه ندهم. وگرنه ميتوانستم به خوبي توضيح بدهم كه منظورم از نوار و پاره شدن نوار چيست. اما اين روزها كسي به اين چيزها اهميتي نميدهد. شايد چون هر چيزي عادي شده. بنابراين سعي كردم از كنار اين مسئله خيلي عادي و با خونسردي ِ تمام بگذرم. انگار نه انگار كه احساسات ِ عاديام را جريحهدار كردهاند. اوه، خواهش ميكنم، متاسف نباشيد، راضي به تاسف شما نيستم. جريحهدار شده بودم ديگر، و جريحهها گوشهگوشهي سينهام مثل مدالهاي يك درجهدار ميدرخشيدند. شايد برق اين جريحهها بود كه او را واداشت به من اشاره كند. شايد داشت جريحههايم را به كسي نشان ميداد. ميدانيد مشكل كجاست؟ راستاش را بخواهيد سالها گذشته و فكر ميكنم قضيه را فراموش كردهام. دقيقا به خاطر ندارم. شايد آن روز اصلا جليقهي جريحهدارم را نپوشيده بودم. بنابراين چندان مطمئن نيستم كه چرا به من اشاره كرد. شايد او به من اشاره نكرد، بلكه من به او اشاره كرد. شايد اصلا كسي به كسي اشاره نكرد، به هر حال قبول كنيد كه اشاره چندان هم مهم نيست. يك چيز تشريفاتي مسخره است. خوشحالم كه با من موافقيد. حالا ميتوانم خيال كنم داستانم را دارم براي خودم تعريف ميكنم. از بابت شما خيالم كاملا راحت شد. ميتوانم خاطر جمع باشم و بقيهاش را تعريف كنم. ميدانيد؟ از آن زنها بود كه آدم با ديدنشان اول از خودش ميپرسد: اوف، كي با او ميخوابد؟ بعد آنقدر تحت تاثير قرار ميگيرد كه سوال خودش را فراموش ميكند و همانجا ايستاده خواباش ميبرد. من هم استثنا نبودم و همانجا خوابم برد. اوه! خدايا! دوست عزيز! دوست عزيز! تو را به خدا ببينيد چهطور خوابش برده، ميدانستم نبايد به هر كسي اعتماد كنم. اينجور وقتها فقط بايد راجع به چيزي حرف نزد، اقتصاديتر است. اصلا چه دليلي داشت داستانم را براي اين آقا تعريف كنم. از اين سهلانگاريها بيزارم، اما هميشه هم كاري جز سهلانگاري نكردهام. حتا آن روز، اين سهلانگاري من بود كه كار را خراب كرد. وگرنه فرصتي بود كه مو لاي درزش نميرفت، يعني صد در صد بايد موفقيتآميز ميبود. و من ِ احمق همه چيز را به تيم مقابل واگذار كردم. البته دقيقتر كه نگاه كنيم شايد تقصيري نداشتم. اين وسواس بيش از اندازهي من است كه همه چيز را خراب ميكند. طبيعي است كه هرچه مسئله وسوسهانگيزتر باشد، وسواس هم فعالتر ميشود و آدم چنان گند ميزند كه بوياش سالها ميماند و همراه ريش آدم سفيد ميشود. آنوقت است كه با خودتان ميگوييد اي كاش پايم را آنجا نگذاشته بودم. و ترجيح ميدهيد مبلي كه روي آن لم داده بوديد شما را غورت بدهد، قبل از اينكه پوزخندهاي بقيهي ميهمانها شما را بجود. راستش را هم بخواهيد آن روز تا خرخره توي مبل فرو رفته بودم. مثل كسي كه اسهال شده باشد و بخواهد جلوي گوزش را بگيرد؛ خودم را محكم چسبانده بودم به مبل. حتا نفسهايم را يكي در ميان ميكشيدم. اما نميتوانستم به آن وضع ادامه بدهم. بالاخره يكجا حوصلهام سر ميرفت، علاوه بر آن چندان هم مثمر ثمر نبود. حضور در ميهماني يا ترك آنجا نيز امكان نداشت، چرا كه مسئله را از آنچه بود پيچيدهتر ميكرد. تنها دو راه باقي مانده بود: فرو رفتن ِ كامل در مبل، دود شدن ِ فوري در هوا. اما من راه سوم را انتخاب كردم.
تصویر سازی: مجتبی حق جو
|
| < بعد | قبل > |
|---|