۱۸ شهريور ۱۳۸۹

 

 

خبرنامه زغال



دریافت html ؟

خبرخوان

RSS

 

دو شعر از طاهر رهبری
طاهر رهبری   
۲۲ شهريور ۱۳۸۷

 

vasl.jpg

وصل

دوباره بهت اعتماد مي‌كنم

اجازه مي‌دهم برگردي به درونم به اعماق من كه لجن‌پوش است

تو كه هميشه من بودي روياي بودن ِ با من بودي

چيزي مي‌شوي از ضربه‌هاي لذت با من درون رگ‌هاي من

چيزي تيره    توده‌اي دوده مي‌بلعد   دردهاي مرا مي‌پوشد مي‌پوشاند كودك مرا مي‌خواباند

پس مي‌دهد مرا به روياهاي رواني‌ام از آغوش تو برمي‌خيزم بيرون مي‌كشدم چيزي از نوك انگشتانم

از نخاعم آويخته‌ام چه‌قدر از اين طناب در مغز استخوانم باقي است تا راحت بشوم

گاهي همه‌ي دردم را به ياد مي‌آورم كه تاب آوردم

مي‌بُــري مي‌گشايي مغزم را تا از بخار گذشته پاك گرداني

جايي كه خاك و خون گرفته است جز تصاوير كشتار نگاتيوي نيست

عكس‌هاي نفرت و عشق كه جاي دوردستي مي‌گريد آزارم مي‌دهد ضربه‌هاي زير صدايش

هيچ‌كس را چون تو تيغ به دست دوست ندارم نداشته‌ام

خودم را به تو مي‌سپارم

مي‌داني كه چه‌قدر گم شده بودم مي‌پيمايي مرا مي‌ربايي‌ام از ريختن

يك جرعه‌ كه داشته باشم با شكسته‌گي‌هايي از خودم كافي‌ست خوش‌بخت‌ام

كافي‌ست حرف بزني وقتي كنار من خفته‌اي تا اختيار از كف رفته را بازيابم

با تني كه جز پيكر تو نمي‌شناسد كافي‌ست بپوشي‌ام از اين حقيقت وحشت‌بار

                                    پنهانم كني



دست در نمایش‌نامه نبر

دلبرم را در پنهان‌ترین کمدم مخفی کردم

تا چتربازان بدو دست نیابند

وقتی غرق بازی تلخی بودم که قهرمان آخرش می‌مرد

سوزناک‌ترین تک‌گویی عمرم را باید

به انفجار گلوله‌ای ختم می‌کردم شاید

اما تگاوران مسلح از ستون‌ها به زیر آمدند

و بر سینه‌ی دلبر باریک درمانده‌ام خودارضایی کردند

گفتم این تحقیر درست نبود می‌بایست به او تجاوز می‌کردید

اشتیاق مرا به رنج نادیده گرفتند

خنده‌کنان سرود دموکراسی عزیز را خواندند

هر چی تو یخچال بود خوردند

و تمام گنجه‌ی مخفی را با خود بردند

جایی گرداننده بداهه نواخت

یا نمایش تلخ واقعیت یافت

همه آن‌چه تراژدی بزرگ زنده‌گی من می‌نمود

فروکاستن نقش من به یک صندلی بود

 

  

تصویر سازی: مجتبی حق جو 

< بعد   قبل >