![]() |
![]() |
۲۰ بهمن ۱۳۸۸
| ماتریالیسم دیالکتیک، فلسفهی انقلابی |
| میلاد عمرانی | |
| ۱۵ آبان ۱۳۸۸ | |
|
برای ورود به موضوع سوال ذیل را مطرح می نمایم. روشنفکر مارکسیست چگونه می تواند از موقعیت طبقاتی خویش در جایگاه خرده بورژوا فراروی نموده و مسلح به فلسفه ای انقلابی شود؟ ماتریالیسم دیالکتیک فلسفه ای است که هدف تفسیر گری جهان را کنار گذاشته و تغییر را در مرکزیت خویش قرار می دهد. فلسفه پیشا مارکسیستی به سوژه موقعیت محوری معرفت شناسانه داده و آگاهی را امری خود انگیخته و سوبژکتیو می داند. مارکس با انقلاب در فلسفه و اضافه نمودن مقوله مطالعه ی علمی تاریخ به آگاهی نگاهی متفاوت افکنده و آن را بازتاب واقعیت مادی و دیالکتیک موجود در جهان طبیعی می بیند. هگل آن چه را دیالکتیکی بدان اندیشیده می شود عقلایی میداند. یا به عبارت دیگر و به قول هگل "آنچه وجود دارد عقلایی است و آنچه عقلایی است وجود دارد" در نظرگاه هگل با مطالعه ی فلسفی تاریخ می توان سیر حرکت ایده مطلق را کشف نمود. عقل الهی زمام تمامی امور را در دست دارد. هگل گذشته را از دریچه حال مورد مشاهده قرار داده و روند تکاملی و رو به پییشرفت انسان را می پذیرد. در واقع برای هگل گریزی از این مهم وجود نداشته است. امپراتوری ناپلئون در اروپا مسبب تحولات اساسی در زمینه استقرار قانون و جامعه مدنی می شود هر چند که خود فجایعی را در تاریخ به بار آورده بود. اما برای هگل عقلانیت تاریخی در نهایت راه خود را می پیماید. و ناپلئون، هیتلر و ... در یک پیوستار تاریخی مورد مطالعه قرار گرفته و در نهایت موتور تاریخ را به پیش خواهند برد. مارکس قائل به این امر می باشد که حقیقت، حقیقت تاریخی است اما مارکس مسئله معرفت شناسی را از اتاق تنگ و تاریک فیلسوف بیرون آورد و آن را در محیط اجتماعی قرار داد. بدین ترتیب معرفت شناسی دیگر محصول ضمیر آگاه فلاسفه نبود و از ویژگی اصلی علم یعنی تجربی بودن برخوردار شد. و در نتیجه امکان تاثیر پذیری واقعیات را دارا شد. مارکس که کلید چگونگی تفکر واقعی انسان ها را پیدا کرده بود، تاریخ را از نو ساخت و بنیان محصولات فکری چون اقتصاد، مذهب، اخلاق و حقوق را کشف کرد. ماتریالیسم دیالکتیک یک نظریه ایجابی شناخت است که اشکالات ایدئالیسم و ماتریالیسم ذهنی را ندارد. این نظریه یکی از آن مظاهر دگرگونی در تاکید و توجه است، که منجر به تفسیرهای متعددی از کلیت زندگی بشری در وجوه عملی(تاریخ) و وجوه عقلی آن(نظری) شد. با تشخیص این امر که اشتباه ایدئالیسم و ماتریالیسم این بود که یک عنصر ثابت غیر تاریخی(به ترتیب ضمیر آگاه یا ماده) را به عنوان نقطه شروع کار می گرفتند، نظریه ی شناخت خاص مارکس با عطف توجه به انسان های تجربی در کلیت آن پدید آمد، یعنی توجه به انسان هایی که در وضع اجتماعی که مدام در حال دگرگونی است زندگی می کنند. در واقع نظریه شناخت مارکس همچون منطق هگل، در آن واحد هم شکل گیری اندیشه ها و هم پدیده ی تغییر تاریخی را تبیین می کند. متفکران قبل از مارکس یا جامعه را در نظر نمی گرفتند و یا آن را برتر و مقدم بر فرد تصور می کردند. اما مارکس تاکید می کند که نباید فرد و جامعه را منفک نمود چون منجر به انتزاعاتی می شود که هیچ ارتباطی با بستر زندگی واقعی انسان ها ندارد. پس آگاهی فرایندی است که نه هدیه ای باطنی از طرف متافیزیک بوده و نه بازتاب صرف ماده ی خارجی می باشد بلکه از روابط متقابل انسان ها با هم پدید می آید. اندیشمندان سنت دکارتی حقیقت را به عنوان مجموعه قضایایی می دانستند که اثبات خود را فی نفسه در دل خویش دارند. برای آنان یقین تنها از راه عقلی و با معیار شهود و هندسه حاصل می گردید. جوهر مادی با جوهر معنوی از هم جدا بوده و شناخت تنها از راه ذهنی حاصل می گردد. مسئله ثنویت ذهن و عین برای آن ها همواره وجود داشته و هر چه بیشتر آنان را در پروسه کنده شدن از شرایط واقعی زندگی می انداخت. مشکلاتی در طی زمان بوجود می آمد که دستگاه اصول موضوعی شان در تبیین آن به مشکل بر می خورد. نمونه انتزاع باوری پیروان سنت دکارتی اندیشه را می توان در نظام حقوقی روشنگری به خوبی مشاهده کرد. برای دستگاه قضایی پیش فرض آزادی و مسئولیت به عنوان بستر شروع کار پذیرفته می شد. و بدین گونه فرد مجرم تحت مجازات قرار می گیرد. در حقیقت این مدل هیچ توجهی به نحوه شکل گیری و بروز جرم نداشته و شرایط اجتماعی را در نظر نمی گیرد. اما مارکس تفارق عمده ای با این سنت داشته و آن هم به دلیل معرفت شناسی اجتماعی و عمل گرایانه اش می باشد. برای مارکس عمل اجتماعی(پراکسیس) معیار درست و غلط بودن است. اگر مخترعی وسیله ای اختراع کند که مورد قبول قرار نگیرد، مارکس می گوید که تصورات او با واقعیت عینی مطابقتی نداشته است او نیاز را غلط تشخیص داده است. عمل، یعنی بازار واقعی، محصول فکر او را رد کرده است، بنابراین این مخترع در ارزیابی یک نیاز اجنماعی می بایست یک عامل حیاتی را در نظر نگرفته باشد. در مورد تفکر اجتماعی نیز به همین شکل است. مارکس به همان صورت که معرفت شناسی را در متن گسترده ی تاریخ انسان قرار می دهد، معیار آزمون حقیقت را نیز در تاریخ می یابد. تفکری که از واقعیت مادی جدا شده بود، معیار هایی چون روشنی و وضوح تصورات برای حقیقت خلق کرد. مارکس که تفکر صحیح را برآیند فعل و انفعال های تفکر با نیروهای مادی می دانست، محک حقیقت را در عوامل مادی یافت. عمل موفقیت آمیز حاکی از صحت نظریه ای است که عمل بر آن بنا شده است. عمل ناموفق بطلان نظریه را برملا می سازد. عمل سیاسی و اجتماعی آزمایشگاه دانشمند علوم اجتماعی است ودر این جاست که اندیشه ها آزموده می شوند. اهمیت اندیشه ها از راه ارتباط آن ها با عمل مشخص می شود. تاریخ را اندیشه ها به حرکت در می آورند، اما نه هر اندیشه ای، بلکه فقط آن اندیشه هایی که هماهنگ با واقعیتی هستند که در حال ظهور است، اندیشه هایی که به آنتی تزی اتکا دارند که موجب ایجاد یک سنتز جدید خواهد شد. به این دلیل است که مارکس به انسان ها به عنوان ایجاد کنندگان و بازیگران تاریخ خود می نگرد. و آشکارا خطاب به هگل می گوید " در حقیقت انسان، انسان واقعی زنده است که همه کار را انجام می دهد. تاریخ نیست که از انسان به عنوان وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کند گویا که خود شخصیتی مستفل دارد چون تاریخ چیزی جز فعالیت انسان در پی رسیدن به اهداف خود نیست." در راستای پیگیری چنین هدف هایی است که انسان ها حقیقت اندیشه های خود را می آزمایند. نظریه شناخت مارکس خود از انتزاع صرف به واقعیت مادی نقل مکان می کند. برای مارکس کمونیسم یک انتزاع صرف نیست بلکه مرحله ای تکاملی از تاریخ است که باید پیموده شود. روش شنا سی مارکس به ما می اموزاند که روند حرکت تاریخ تکاملی بوده و باید به شکل دیالکتیکی تناقضات را رفع نمود. تفکر دیالکتیکی ابزار درک و پیدایش تحول تاریخی کمونیسم است. مقدمات کمونیسم مفاهیمی محتومی نمی باشند( مانند مفاهیم قانون طبیعی در لیبرالیسم) بلکه افراد حقیقی، فعالیت آن ها و شرایط زندگی شان پیش فرض ها هستند. به همین دلیل است که می توان به صورت تجربی آن ها مورد بررسی قرار داد. حال به سوال ابتدائی مان باز می گردیم . فلسفه ای که باید روشنفکر مارکسیت بدان مسلح گردد ماتریالیسم دیالکتیک می باشد. این فلسفه دیگر مقوله ی تفسیر گری جهان را کنار گذاشته و به اسلحه ای مبدل می گردد که تغییر را در متن خویش قرار می دهد. روشنکر مارکسیست نماینده پرولتاریا در عرصه اندیشه است تا سیر تحول را تسریع ببخشد. غریزه طبقاتی برای پرولتاریا امری خود انگیخته و سوبژکتیو بوده اما برای روشنفکر ابژکتیو و عقلانی است. تنها با فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک می تواند از موقعیت خویش فراروی نماید. و انحلال طبقه را در دستور کار خویش قرار دهد. ماتریالیسم مکانیکی و ایدئالیستی در تاریخ به ماتریالیسم دیالکتیک مبدل گشته است. در عالم فلسفه دیگر تفوق با ماتریالیسم بوده و اگر شرایط مهیا گردد می تواند مبارزه طبقاتی در عرصه اندیشه ها را بر دوش کشد. در اتحاد عمل فیما بین جنبش کارگری و تئوری مارکسیستی نیاز به فلسفه ای قدرتمند در تبیین واقغیت کاملا حس می گردد تا بتواند پیروزی را در نهایت به دست آورد. |
| < بعد | قبل > |
|---|