۱۸ شهريور ۱۳۸۹

 

 

خبرنامه زغال



دریافت html ؟

خبرخوان

RSS

 

ایستگاه طرشت, یکی از همین روزها...
آناهیتا حسینی   
۰۸ آذر ۱۳۸۸

anahitaنه آقا من عشق گمشده ی شما نیستم.....
بهتر بگویم من عشق گمشده ی هیچکس نیستم.
من خودم این راه را رفته ام، هزار بار، و هیچ وقت عشق گمشده ام را پیدا نکرده ام، فقط گاهی مامور قطار می آید، آرام، از پشت سرم و انگشت اشاره اش را تا نزدیک شانه ام پایین می آورد، برمیگردم و پشیمان میشوم که چرا باز فراموش کردم و راه را تا آخر آمدم، مینشینم روی زمین نزدیک لبه ی سکو و مامور قطار همه اش را می برد، حتی دو بسته تمبر هندی و لواشکی را که امروز صبح عطیه داده بود که ببرم برای مریم....


و من باز فراموش می کنم که هرگز نباید این راه را تا آخر آمد، هرچند فاطی خانوم هر روز صبح که در ایستگاه خزانه سوار میشود، با دو کیسه زباله ی بزرگ سیاه، پر از لباس زیر، قبل از اینکه از درد  واریس پایش بنالد و حتی قبل از اینکه بگوید: "این بابای بچه ها مرد که نیست!"،
یادم می اندازد که یک ایستگاه مانده به آخر حتما پیاده شوم، اما همیشه یک ایستگاه مانده به آخر یک نفر هست که مردد نگاه میکند که بخرد یا نخرد....

نه آقا من عشق گمشده ی شما نیستم، اگر بودم به جای عطیه و فائزه، لابد با چندتا از همین دخترهایی دوست بودم که تا از در تو می آیند شروع میکنند که: "اوه اوه چه شلوغه....." یکی از همان دخترهایی که همه ی لباسها را زیر و رو می کنن و بعد به بغل دستیشان میگویند :" اصل نیست...."  و من جوابی نمی دهم دوباره همه چیز را مرتب می کنم و سرجایشان می گذارم اما اگر عطیه آن دوروبر باشد می گوید:" با دو  تومن می خوای اصلم باشه؟"
 اما اگرفائزه باشد می گوید:" خرج یه خونه رو دوششه  به علی.... باباش دو سال پیش که کار بنایی می کرده از طبقه ی ....." و اگر ساکتش نکنی تمام زندگیت را برایشان تعریف می کند،  فائزه از همه بیشتر فروش میکند، به خاطر شکم برآمده اش و امیر حسین فسقلی که هر کی میبیند فورا عاشقش میشود، میگوید شوهرش سرباز است اما به نظر فاطی خانوم:" دروغ میگه طفلک، شوهرش زندانه، اینم مونده با اون یه وجب بچه و این شیکم ور اومده...". اما برای من مهم نیست، حتی برای همین دخترهایی که اگر  من  عشق   گمشده ی  شما   بودم  لابد با آنها دوست بودم... هم مهم نیست چون تمام فال هایش را ظهر نشده می خرند و هیچ وقت هم نمی گویند اصل نیست...


نه آقا من عشق گمشده ی شما نیستم که اگر بودم همین ایستگاه بعد پیاده میشدم، نه! پیاده میشدیم و شما من را به یک نسکافه ی داغ که من هیچ دوست ندارم دعوت میکردید، رو به روی هم می نشستیم وشما به من نگاه میکردید و من لبخند می زدم و خیره میشدم به جعبه ی سیاه بزرگ کنار میز و تا آخرش هم نمی فهمیدم چه سازی میتواند باشد و فکر می کردم هرچه هست باید از بار دستمال ها و روسری ها و گل سرها و بلوزها سنگین تر باشد و دلم برایتان میسوخت که شما هم هر شب با درد کتف و کمر به خانه میروید.
 حتما شما می پرسیدید که آیا امروز تربیت بدنی دو داشتم؟ و با سر به ساک سورمه ای آدیداس نشان اشاره میکردید و لابد اگر من عشق گمشده ی شما بودم توی ساکم به جای گلسر و دستمال و.... یک دست گرمکن و یک جفت کفش آدیداس اصل داشتم و میگفتم : "آره"  یا نه، فقط سرم را تکان میدادم و چشمهایم را میبستم و لبخند میزدم و شما قهوه تان را، به نصف که میزسید، با دست کنار میزدید، دستتان را توی کیفتان می کردید و با یکی از همان کتابهایی بیرون می آوردید که داوودِ خاله سهیلا : " با هزار و یک مصیبت میخره واین مرتیکه ی لا کردار هروقت کیفش بکشه میبره به مفت میفروشه و پولشو دود می کنه"... بعد به من نگاه می کردید و صدایتان را می آوردید پایین که:
" نویسندشو میشناسی؟"
 من میخندیدم و می پرسیدم:
" کتاب خوبیه؟"
و شما کتاب را باز میکردید و می خواندید:
"باشد، من دست خالی مینمودم اما از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه چیز، مطمئن تر از آنچه او بود، مطمئن از زندگیم و مرگی که فرا می رسید، بله، تنها همین را داشتم ولی دستکم این حقیقت را به همان اندازه در اختیار داشتم که آن مرا در اختیار داشت."

"شاهکاره، نیست؟"
و من میگفتم قشنگ بود و انگشتهایم را طوری دور فنجانی که شما خیره اش بودید حلقه می کردم که انگشتهای کشیده ام را خوب ببینید، می پرسیدید:
" چه جور کتابهایی می خونی؟"
 ولی از انگشتانم چشم نمی گرداندید، و من هرچه فکر می کردم نویسنده ی کتابی که داوود تعریفش را کرده بود یادم نمی آمد، همان که یکی صبح بیدار میشد و میدید که  تبدیل به سوسک شده، حتی اسم کتاب هم یادم نمی آمد، با انگشتهایم روی دسته ی فنجان ضرب می گرفتم و می گفتم:
" بیشتر مجله و اینا می خونم."

اما با همه ی اینها هنوز هم میگویم که من عشق گمشده ی شما نیستم و اینرا بگویم که از همان اول که پله های یکی از ایستگاههای خط آبی را- که یادم نمی آید حر بود یا نواب- دو تا یکی پایین میپریدم و شما داشتید بالا می رفتید این را فهمیده بودم، از همان لحظه ای که روی پله مکث کردید، به من خیره شدید و رفتید، حتی وقتی من منتظر متروی بعدی نشسته بودم و شما برگشتید و چند صندلی آنطرفتر نشستید و خیره شدید به روبه رو، حتی همان موقع هم نظرم عوض نشد، هرچند باید اینرا هم بگویم که وقتی در قطار بسته شد کاملا یادم رفته بود که امروز روسری های پشمینه را دوهزار و پانصد تومان بفروشم تا جنسهای خانم برزگر بیشتر فروش کند که برسد امشب کرایه خانه را سر وقت.....

خوب من باید همین ایستگاه پیاده بشم اما این روسری های پشمینه عالین و این یکیش الان سه ماهه که سر خودمه، رنگ بندی هم داره، این کیلیپس های نگین دار هم توی مغازه دوهزار تومنه اما من میدم هزاروپونصد، این حلقه های روسری هم هست که می شه جای انگشتر.....

نه آقا! من عشق گمشده ی شما نیستم و هیچوقت هم نبوده ام!


 
آبان 87
متروی تهران کرج








 
 

تصویر سازی: مجتبی حق جو
< بعد   قبل >