۱۸ شهريور ۱۳۸۹

 

 

خبرنامه زغال



دریافت html ؟

خبرخوان

RSS

 

تولید و بازتولید اخلاق جـنـسـی
ويلهلم رايش / ترجمه ی : ک.میرزاده   
۲۹ دي ۱۳۸۸
pdf.jpg
 
 
 
مقدمه ی من :

 میل –و به ویژه میل جـنـسـی– کانالی است که از طریق آن امر روانی-فردی به طرز توطئه آمیزی با گفتمان مسلط سیاسی-اجتماعی ارتباط می یابد. گفتمان مسلط، با نمادینه کردن میل ها و کدگذاری شان در ماشین هایی چون خانواده، مدرسه و تلویزیون، آنها را در ساختارهای مشخص، نظم می دهد تا کنترل و تنظیم آن را در دست گیرد. هرگاه صحبت از میل و میل جـنـسـی می شود، در ناخودآگاهایمان (جایی که به قول لکان، دیگری بزرگ دست اندرکار است)، به یاد اتاق خواب تاریک و تخت خواب می افتیم؛ حوزه ای شخصی و خصوصی که بهتر است درش را باز نکنیم ! اما این همان ایدئولوژی است با همان تعریف اولیه مارکسی اش؛ آگاهی کاذب (جایی که زخم ها و تناقض های امرواقع، به چیز دیگری تاویل و تبدیل می شود). گفتمان مسلط با طبیعی/ فیزیولوژِیک جلوه دادنِ میل جـنـسـی، و پنهان کردن دستان انگولک کننده نظام مسلط اجتماعی، میل جـنـسـی را به ناخودآگاه ها و پستوها می راند. اما مگر میل جـنـسـی، چیزی غیر از این است؟! با چنین پرسشی است که شکاف بین چیز داده-شده و امر ساخته-شده، برملا می شود. 
میل اساسا نیرویی انقلابی و ضداجتماعی است؛ این عقیده دلوز-گتاری است. چرا؟ و چگونه؟ انقلابی بودن میل از این نکته ناشی نمی شود که طالب انقلاب است، بلکه آنچه میل طلب می کند «غیرارادی و نااگاهانه» است. میل پیوسته خواهان گسترش قدرت خویش از طریق مونتاژ و قلمرو زدایی هاست؛ اما گفتمان/ماشین قلمروساز، خواهان تعریف و تمدید قلمرو هاست؛ قلمرو سازی و باز-قلمرو سازی مدوام. از نظر آنها، میل به واسطه تاثیرپذیری اش از ساختارهای اودیپی خانوادگی واجتماعی، حالتی ثابت و ایستا (نا-شونده) به خود می گیرد؛ شهروند نمونه و سالم از این طریق تعریف می شود. 
دلوز می نویسد : «اما میل... چه کسی جز کشیش ها می توانند منکرش شوند؟ همین میل است که نیچه اراده معطوف به قدرت اش می نامند».  
تلفیق مارکسیسم و روانکاوی، کاری از نوع مطالعات بینارشته ای در آکادمی های دولتی و سرمایه دارانه نیست (جایی که جامعه شناسی و روانشناسی، آلتِ خلق نیازهای کاذب برای انسان و تبدیل او، به مشتری هایی «راضی» هستند). هر دو، علومی هستند برآمده از مختصات تاریخی مشخص؛ نقاطی که در آنها «ستم»ی رخ داده است؛ یکی در عرصه اجتماع و روابط اجتماعی، و دیگری در عرصه روان فرد. مستقل انگاشتن این دو حوزه، پنداشتی است بابِ میل بورژوازی ؛ اما هر دو بر این حقیقتِ رهایی بخش اذعان دارند که آنچه هست، بدیهی و طبیعی نیست. آنچه هست، می تواند بشود. 
نه واقعیت اجتماعی موجود و نه من، هیچ یک، تمام شده و توپر یا طبیعی نیستند؛ باید دست های دستکش پوشیده ی ایدئولوژی را در طبیعی و مطلق وانمودکردنِ امور ساخته شده، برملا کرد. ذهن آدمی توسط نظام سرکوبگر موجود، چونان کارگر به کار گرفته می شود و آنچه در ازای آن دریافت می کند، آگاهی ای است دروغین و خرکننده. 
شاید ویلهلم رایش جزء اولین متفکرانی باشد که رابطه میل و اجتماع را مورد مطالعه دقیق قرار دادند. پروژه ای که اهالی مکتب فرانکفورت نیز بر آن معتقد بودند؛ و نیز کسانی چون دلوز-گتاری، جیمسون و ژیژک...  
ویلهلم رایش کسی بود که هم از حزب کمونیسم آن روزها بیرون انداخته شد و هم از انجمن روانکاوی. گویا او به مکتب دین مابانه آنها تاخته و ارکان آنان را مورد تردید قرار داده بود. موقعیت در-بیرون-بودگی و مطرودیت است که قدرت تفکر و نقد را در اختیار قرار می دهد. آنچه در زیر می آید تکه ای کوچک از کتاب اخلاق جـنـسـی رایش است که در آن مکانیسم رابطه میل جـنـسـی و نظام اجتماعی تشریح شده است و می توان به توسط آن، آگاهی ای عمیق یافت نسبت به آنچه در انضمامیت اکنون ایران،  رخ می دهد... شانه ی رایش، پله ی مطمئنی است برای ایستادن و دیدن پاره پارگی های برهوت-شهر. 




ترجمه ی متن رایش :
 
  تا زماني كه دخالتي از سوي منافع اقتصادي وجود داشته باشد، زندگي جنسي توسط قوانين خودتنظيم گر طبيعي مربوط به اصلِ لذت-رنج اداره مي شود. آنها در درون رسوم اجتماعي اي رشد مي كنند كه نه تنها برخلاف ارضاي جنسي هدايت و كارگرداني نمی گردند، بلكه برعكس براي حمايت از آن به خدمت گرفته مي شوند. اخلاق سكس-انكار ‍‌[اخلاق نفي كننده احساس جنسي] در آغاز به عنوان تقاضاي آن گروهي ظاهر مي شود كه داراي قدرت سياسي و اقتصادي است، و عليه ديگر اعضاي جامعه به كارگرفته مي شود تا بدين ترتيب آن قدرت را حفظ كرده و افزايش دهند. تقاضاي شخصي كه سود مي برد، درنهايت، به اخلاق شخصي كه سود را داده  [و عرضه كرده است]، تبديل مي شود. دايره ی توليد اخلاق در دست گروهي قرار دارد كه قدرت برتر را داراست. اما براي حفظ اين اخلاق جبري، كافي نيست كه تقاضايي يا قانوني تنها يك بار وضع و ساخته شود. براي اعمال محدوديت مداومِ ارضاءِ خواسته ها به وسيله جبر خارجي، اخلاق جديد مي بايست خودش را بارها و بارها تحميل و ابراز كند. اين قانون بايد به طور مداوم بر آن مقاومتي غلبه كند كه توسط هر عضو جوان يا جديد جامعه ايجاد مي شود. و بنابراين به ندرت قادر است تا خودش را ثابت و پایدار نگاه دارد.
اين اخلاق بايد چنان عميق ريشه دوانده باشد تا بتواند هدف اجتماعي اش را به طور كامل محقق سازد؛ بايد از اوان كودكي شروع به عمل كردن كند؛ زماني كه مقاومت هاي خود (ego) هنوز [ضعيف بوده و] به آساني شكست پذيراند. و همچنين از طرف تقاضاي خارجي يك گروه در جامعه، اين اخلاق مي بايست به اخلاق دروني همه اعضاي جامعه تبديل شود. اين اتفاق چگونه مي افتد؟ از طريق تغيير در ساختار شخصيت افراد توده. اين تغيير شكل در دايره ی امر جنسي به واسطه ترس از مجازات رخ مي دهد. ترس از مجازات براي جرائم جنسي درمدت طولاني مي تواند سائق جنسي را سركوب كند تنها اگر اين سائق را از خودآگاه حذف كند؛ بدین صورت که اگر اين ترس بتواند ميل جنسي را سركوب كرده، نيروهاي مخالف آن را به حركت وا داشته و آنها را در درون شخصيت، به طور سفت و سخت، به هم بياميزد. نزاعي كه اصولا بين يك خود (ego) جنسي و يك جهان خارجي جنسي-انكار اتفاق مي افتد ابتدا تبديل مي شود به نزاع بين خودي كه از مجازات مي ترسد و خودي كه آگاهانه ارضاء جنسي را طلب مي كند، و سپس به مرحله ی موقتا ثابتي عبور مي كند كه در آن يك خودِ اخلاقي، دائما سائق سركوب شده جنسي را تحت فرمان و کنترل خويش نگاه مي دارد. خودي كه سابق بر اين لذت خواه بود، حالا اخلاق گرا و سكس-انكار شده است.
 اخلاق اجتماعي خودش را در فرد بازتوليد كرده است. ازين پس ديگر تمامي افراد زرهپوش شده اند؛ يعني از نظر انرژي بدني، سفت و منقبض، و دستخوش اضطراب و نگراني لذت، و بدين ترتيب آنها را به لحاظ ارگاسمي ناتوان مي سازد. اين مساله در مورد تمامي آنهايي كه در معرض وضعيت اجتماعي سكس-انكار مشابهي قرار مي گيرند، جريان دارد. بنابراين افرادي كه تغيير يافته اند، آگاهانه زاد و ولد خود را نه در مسير گرايش هاي سركوب شده  بلكه گرايش هاي اخلاقي شده شان تحت تاثير قرار خواهند داد. علاوه بر اين، وضعيت اجتماعي خاصي دوام مي آورد كه به صورت پيوسته درحال بازتوليد لايه هاي اجتماعي حاكم است، تا اينكه فشار اجتماعي خارجي نيز تدوام پيدا كند. بنابراين نفي جنسي، سركوب جنسي و زره شخصيتي، و همراه با آنها منافع سركوب اجتماعي حیات، حفظ و تمديد مي شود.
پس مساله توليد و بازتوليد اخلاق جبري، بايد از يگديگر متمايز شوند. اولي خود را به عنوان يك "مطالبه فرهنگي" نشان مي دهد و دومي در تمامي اعضاي جامعه به عنوان اخلاق؛ يعني همان زره پوشي. بنابراين رابطه بين بنيانهاي اجتماعي [زيربنا] و روبناي ايدئولوژيك، يك مساله مستقيم و بي واسطه نيست.  ايدئولوژي ها راه خود را از ميان مراحل مياني اي باز مي كنند كه مي توان به شكل زير خلاصه شان نمود : 
1- تكامل و رشد جامعه در جهت سركوب نيازهاي بيولوژيكي و روابط اجتماعي متقابل مرتبط. 
2- علائق و سودهاي اقتصادي خاص ثابت مربوط به يك گروه يا طبقه اجتماعي. 
3- مطالبات اخلاقي متقابل در ميان اعضاي جامعه.
4- تاثير اين مطالبات بر نيازهاي افراد توده؛ محدود ساختن ارضاي غريزي؛ توليد ترس اجتماعي و غيره. 
5- مرجع شدگی و لنگر انداختن تقاضاهای گروه اخلاقی در [روانِ] افراد توده از طریق تبدیل نیازهای متنوع وی، به وسيله دگرگونی ساختار شخصیتی اش در جهت اخلاقیات جدید : بازتولید پایدار از طریق درونی کردن مطالبات و ذاتی ساختن آنها. 
6- پذیرش قلبی این اخلاق جبری توسط افراد توده؛ زره شخصیتی؛ شکل گیری فردی ایدئولوژی ها که در تمامی افراد توده، شخص به شخص، به اخلاق اجتماعی اجباری تبدیل می شود (بازتولید می شود). 
این اخلاق اجتماعی، که در تمامی افراد ریشه دوانده، و به طور پیوسته خودش را بازتولید می کند، بر بنیان های اقتصادي-اجتماعی تاثیر محافظه کارانه ای را اعمال می کند : فرد استثمار شده خودش نظم اقتصادی موجود را که باعث تضمين استثمار است، تایید می کند. فردی که از لحاظ جـنـسـی سرکوب شده، خودش تایید می کند یا ناگزیر نظم جـنـسـی موجود را تحمل می کند؛ ساختاری که ارضا انرژی بدنی اش را محدود، و او را بیمار نموده است، و او خودش به شکل غریزی گونه ای رشد هر آن چیزی را باعث پاسخگویی به نیازهایش باشد، از خود دور می کند. بدین ترتیب، اخلاق اجباری، از طریق فرایند زره پوش کردن افراد، اهداف اقتصادي-اجتماعی اش را به ثمر می نشاند. 
شیوه ای که در آن، جوامع استبدادی سرکوب جـنـسـی را به هر طریق ممکن، پایدار می سازند، می تواند مثال خوبی را فراهم آورد. به منظور سرکوب و منکوب کردن حیات، باطل کردن قانون سقط جنین را قبول نمی کنند، به نحوی که این قانون، ديگر به اهداف اصلی خود در تولید نيروي ذخیره صنعتی دست نيابد. چنین نظامهایی مخالف رواج یافتن پیشگیری از حاملگی بوده و عمل انتشار  میل جـنـسـی را محدود می نماید؛ و در مقابل تمامی رفرم های ازدواج با همه توانش مقابله می کند. حالا، مانند همیشه، میل جـنـسـی افراد نوجوان را سرکوب می نماید. آنها برای حریف شدن با پدیده روسپی گری و بیماری های مقاربتی آماده نیستند؛ و به همین دلیل این اخلاق برای دختران و زنان مهم تر و تاثیرگذارتر است. سرکوب جـنـسـی اجتماعی و زره پوشی شخصیتی، عوامل استبدادی/ارتجاعی بسیار مهمی هستند و نظامهای اجتماعی قدرت طلب  نمی توانند بدون اثرهای به تعویق افتاده شان بر فرایند اجتماعی، عمل نمایند. 
1- چنین نظامی با تمام قدرت در پشت همه رسوم و عرفهای استبدادی/ارتجاعی ای می ایستد که با توسل به احساس ترس جـنـسـی و گناه جـنـسـی، خودشان را به طور عمیق در توده ی استثمار شده، درونی کرده اند.
2- چنین نظامی از ازدواج و خانواده اجباری حمایت می کند؛ چرا که برای وجود داشتن خود به ضعفِ (آتروفی) جـنـسـی توده نیاز دارند. 
3- چنین نظامی کودکان را به بردگان والدین خویش مبدل می کند، به همان صورت که والدین را به وسیله ایجاد ترس از دولت قدرت طلب در افراد توده، بردگان دولت می سازد. 
4- چنین نظامهایی قدرتهای روشنفکر انتقادی و ابتکار افراد توده را فلج کرده، و به دلیل سرکوب جـنـسـی انرژی بدنی فوق العاده ای را مورداستفاده قرار می دهد [در حقیقت به تحلیل می برد] که به شکل دیگر خودش را به طرزی عقلانی و احساسی، در یک رفتار منطقی آشکار می کند. 
5- چنین نظامی، فرزی قوای بدنی را در افراد بسیاری معیوب نموده، و آنها را تبدیل می کند به بازداشت شدگان، و قدرت شان را برای عصیان در مقابل این شر اجتماعی فلج  می نماید. 
تمامی این موارد، که باهم رخ می دهند یعنی مرجع شدگی ایدئولوژیک سیستم قدرت طلب موجود در ساختار شخصیتی افراد توده، که در خدمت سرکوب حیات است. و این معنی جامعه شناختی سرکوب جـنـسـی در جوامعی است که توسط یک گروه سیاسی قدرتمند اداره می شود. دانش زیادی لازم نیست، فقط کمی جرات روشنفکرانه کافی است تا مشخص شود که قدرتهایی که به دنبال تسلط اند، مسیحیت، پوشش و اخلاقیات مردمان مستعمره را به هیچ وجه از دایره ملاحظات فرهنگی، بيرون نمي آورند؛ به این دلیل که آنان می خواهند روح باربری [و اطاعت پذیری] را در افراد تمدید کنند. علاوه بر این، آنان می خواهند مردمان را به وسیله مواد الکلی ضعیف کرده و بدين ترتیب تبدیلشان کنند به برده/زیردست. و این درونی شدگی بردگی در ساختار شخصیتی افراد بدوي، كه به قصد افزایش نیروی  ناظران و پلیس است، می تواند به طور موفقیت آمیزی از طریق انقیاد قدرت فوران کننده ی حاصل از رضایت تناسلی تکمیل شود. 
از آنجا که فهم معنای جامعه شناختی سرکوب جـنـسـی ممکن گردید، ما همچنین باید بتوانیم آن تضادی را نیز مشاهده کنیم که خودش می آفریند و باعث ویرانی اش می شود. اگرچه سرکوب جـنـسـی همه انواع قوانین قدرت طلبانه را تقویت می کند، اما همزمان آن را از طریق نکبت و فقر جـنـسـی ای که ایجاد کرده است، به تحلیل می برد. به عبارت دیگر، از سویی بردگی شخصیتی در برابر والدین را در افراد جوان تزریق می کند؛ از سوی دیگر، این مساله باعث تولید طغیان جـنـسـی در این افراد می شود. بحران جـنـسـی ای که به طور فزاینده نظامهای قدرت طلب را ازآغاز قرن بیستم آزار داده است، توسط لزوم حل تناقضان سرکوب جـنـسـی، دوباره برانگیخته شده اند. شدت این مساله به نسبت شرایط اقتصادی ای که بدان وابسته است، متفاوت است. زوال موقعيت مادي توده ها نه تنها قيد و بند هاي خانوادگي و زناشويي را سست مي سازد، بلكه نياز هاي جنسي را همراه با طغيان عليه گرسنگي و ميل طرد مي كند. اين است تبيين ساده انحطاط اخلاق در زمانه بحران. مهم است كه در طول بحران اقتصادي نيروهاي استبداد فشار سكس-استبدادي روي توده ها را تشديد مي كنند، حتي اگر اين كار تا تروريسمی خونين پيش رود. پيام پاپ درباره ازدواج مسيحي كه در پايان دهه سي انتشار يافت حامل اين ارتباط بين طغيان جنسي و مادي است. نمونه ديگر درگيري خشونت باری است که در مي سال 1931، بين مسوولين دولتي چك و اعضای باشگاه هاي ورزشي رخ داد؛ اعضاء اين باشگاه توسط دادستان از گذراندن شب در چادر ها منع شده بودند، مگر آنكه گواهي ازدواج مي داشتند. بسياری از آنها در اين درگيري مجروح شدند. در اينجا استبداد جنسي براي نخستين بار به اين شكل و به طرزي زننده آشكار شد.
بنابراين سركوب جنسي اجتماعي توسط توليد يك انحراف و انشعابِ در حال افزايش مداوم، بين تنش نيازهاي جنسي و امكان خارجي و ظرفيت دروني براي ارضا، خود را تحليل مي برد. چنين پديده هاي اجتماعي ای كه بزهكاري نوجواني ناميده مي شوند، نمودهاي مستقيمي از بحران جنسي هستند. در بسياري موارد، بزهكاري نوجواني چيزي بيش از هم آغوشي جنسي قبل از آنكه از لحاظ قانوني تصويب و اجازه داده شود نيست.
از آغاز قرن بيستم، زیاد جاي ترديد نيست كه جامعه انساني در همه مناطق شروع به وارد شدن به يك مرحله ی كاملا جديدی از جهش و تغيير اجتماعي شد. زندگي شروع به عصيان عليه هرگونه سركوب نمود. همگاني كه در صحنه اجتماعي ظاهر شده اند، نا آگاه از طبيعت و اهداف حقيقي شان، منحرف شده توسط حماقت هاي يك سياست جاهل و نا آگاه، بدون رهبري و در نتیجه، نابسامان، مدعي اين حق خود هستند كه مي خواهند در نشاط و خرسندي زندگي كنند. نظام هاي پوسيده سياسي شايد هم چنان، براي مدتي، اين تقلاي اصيل مردم را منحرف كرده و از آن سوءاستفاده نمايند، اما هيچ گونه ترديدي وجود ندارد كه : انقلاب جنسي در حال پيشرفت است و هيچ قدرتي بر روي زمين آنرا متوقف نخواهد كرد. آنچه نياز است هدايت خردمندانه آن به سمت اهداف اش است.


< بعد   قبل >