۱۸ شهريور ۱۳۸۹

 

 

خبرنامه زغال



دریافت html ؟

خبرخوان

RSS

 

سیاه و سفید
علیرضا محولاتی   
۱۷ بهمن ۱۳۸۸


 
siah-o-sefid
" بدو بدو بیا نگاه کن دوباره همون پسرست ، همونی که سرشو می کنه تو ماشینو یه چیزایی میگه ، وای پسر یه ملت رو اسکول کرده " – " دیوونست؟" – " نمی دونم ، اسکوله ، شایدم داره بقیه رو اسکول می کنه "- " رفتاراش عجیبه ، داداشتم چندین بار نشونم دادش ،خیلی دوست دارم بدونم چی می گه ؟ میای بریم پایین ؟ ببینیم چی می گه !" – " نه بابا ، تو هم شوتیا ، دو ساعته دارم بهت می گم یارو اسکوله هر چند روز یه بار سرو کله اش پیدا می شه و سر ِ کوچه وای میسته ، هر ماشینی رو هم که رد میشه جلوش رو می گیره و یه چیزایی می گه ، هی داری کجا می ری ، دیوونه نشو بابا" – " کنجکاوم ببینم چی میگه ؟!! تو نمیای خودم می رم " ....می بینمش که از پله ها مثل شبحی پایین می رود و ناگهان تعادلش به هم می خورد ، صحنه ی خوبی نیست از ترس چشمانم را می بندم و باز که می کنم ، در کف پارکینگ افتاده ام و چند نفری بالای ِ سرم مثل عجل ایستاده اند ، سعی می کنم بلند شوم ، سرم درد می کند.
 
* * * 

 مثل اینکه مدت ِ کوتاهی بیهوش بوده ام. دورو برم همه چیزسفید است ، و حالا خانمی ِ از جنس همه چیز که دلم می خواهد خودش باشد ؛ نزدیکم می شود یاد ساک ِ سیاه و سفید می افتم... آنها می گویند من دیوانه ام ولی همان روز بود ، در ایستگاه ِ مترو دیدمش ، تنها کسی بود که موفق به پرسیدن از او نشدم.... " چه خوب که به هوش اومدید ، رنگ و روتون هم بهتر شده ؛ کبودی های ِ صورتتون دیگه رفته" و می بینمش که سرنگ را داخل ِ ّسرم فرو می کند و تزریق ، رگهایم سرد می شوند....- " خانوم ِ پرستار ، شما همونی نیستید که تو ایستگاه......" وسرنگ در ظرافت انگشتانش ؛ رگ هایم سردترو سردتر می شوند. لب می زند پرستار و می خندد و سستی لبانم چیزی را می گویند که واضح نیست حتما، که این پرستار ، این بانوی ِ اثیری می خندد و........ " به هوش میاد" – " به به به ...." – " می خواد بلند شه خانو...خانو....خانوم..... پ...پ ...پرس ..... پرستااااااااااااااااااااااااااااااار " – " ولم کنید می خوام بلند شم " – " یه آرام بخش همه چیز رو حل می کنه " – می خواهم از جا بلند شوم و نمی گذارند ، چشمانم را که باز می کنم ، به تخت چهار میخ شده ام،من که خطرناک نیستم ، من فقط می خواهم صاحب ِ این کیف را پیدا کنم ، " خانوم ِ پرستار این کیف مال شماست مگه نه؟ ...." و با چشمانم که تنها عضو ِ آزاد در بدنم مانده اشاره می کنم به جایی که زمانی کیفی در آنجا بود ." آره عزیزم مال ِ منه ، برش داشتم و بردمش خونه ".... " خانوم پرستار اون لباس آبیه رو بپوشید و فردا بیاید ، اون خیلی بهتون میاد ، اون حریر رو هم روی ِ صورتتون بکشید ! " – " حتما عزیزم ، فردا می پوشمش و میام ببینی ".... و تزریق و محو می شود کم کم .....
 
* * * 
 
چه سیاه و عجیب ، کلاغها در بارانی اش غار غار می کنند. نزدیک می شود مثل سایه ای و کسی را جز من انگار نمی بیند. فقط یک تصور ِ ذهنی، یک خیال ِ عجیب است .
 
* * * 

 " ولم کنید ، می خوام بلند شم" ....." خفه شو ، لامسب ، حالا کاری می کنم که تا آخر ِ عمر فراموشت نشه ،" حتما می دونی واسه چی اینجا هستی ؟ بزمجه..." – " نه نه نمی دونم ، من هیچی یادم نمیاد"- " الان کاری می کنم که تا هفت پشتت رو به خاطر بیاری " و شوک ِ الکتریکی .... چیزی که در فیلمها می دیدم ...تا مغز استخوانم تیر می کشد...." حرف می زنی یا نه بی پدر مادر ، می گی چه غلطی می کردی یا بگم ذغال بیارن ؟!!!" .... لگد بود که بر سر و صورتم فرود می آمد . " نه نه نه ، چند لحظه صبر کنید ، انگار یه چیزایی داره یادم میاد ، فکر کنم به خاطر ِ یه سری فعالیتهای ِ سیاسی تو دانشگاه الان اینجام " – " آها پس داره یادت میاد ، آفرین پسر ِ خوب ، حالا بگو دقیقا چی کار می کردی و کیا بودن ؟ " – صدا چه مهربان و عوض می شود . 
 
* * * 
 
" فکر نمی کنم دیگه بتونم به کسی دل ببندم ، سه بار پاشو خوردم و فکر می کنم کافی باشه ".
 
* * * 

از پله ها پایین می رفت و دیدمش که شبح وار شیب ِ آنها را طی می کرد ، " تو رو خدا مراقب ِ خودت باش ، این مدتی که اون تو بودی ، نمی دونی چی کشیدیم "... وصدایش در راه پله می پیچد و گم می شود از نگاهم ....باید لباس بپوشم و سری به بچه ها بزنم ، دل تنگتم ....از پله ها پایین می روم ، جلوی در ِ ورودی سیاه و سفید ِ دستی را می بینم که در ِ ماشین را می بندد و می رود ، پایم برخورد به چیزی را در زمین تجربه می کند.  زنگ ِ تک تک ِ واحدهای آپارتمانی را می زنم – " از فلز ِ سرد ِ میخکوب شده بر دیوار زرد ِ آجری صدایی می شنوم : " کیه ؟" – " ببخشید خانوم یک ساک ِ سیاه و سفید جلوی ِ در ِ احتمالا مال شما نیست ؟" – " نه "- " نه نیست "- " نخیر جناب " – " نه".... سلام آقا ، می شه این کاغذ رو پشت ِ شیشه ی مغازتون بزنید ؟ یک ساک پیدا کردم ، شماره تلفنم رو هم زیر ش نوشتم ، کسی اومد حتما بگید با من تماس بگیره "....
 
* * * 
 
" رها کن خودت رو "
 
* * * 

"خانم پرستار"
 
* * * 

"منم باهات حرف دارم ، از خودم از خودت"
 
* * * 

" بازم من موندم و تو "
 
* * * 

 " داره به هوش میاد"
 
* * * 
 
" حرف می زنی یا......"
 
* * * 
 
"منم خسته ام ، خیلی وقته "
 
* * * 
 
" چه اتفاقی براش افتاد خانوم، اینکه خوب بود"
 
* * * 
 
"من تنها به سیاه و سفید یک دست فکر می کنم"
 
* * * 
 
" موهات داره سفید می شه داداشی"
 
* * * 
 
" دیوونست"
 
* * * 
 
 زیپ واره ی ِ ساک در گوشم می رود ، حریری نارنجی روی ِ یک لباس ِ زنانه را پوشانده است ، چه ظرافت و عطر مونثی فضا را تر کیب بندی می کند. زنگ تلفن ذهنم را سوراخ می کند. شماره را نمی شناسم ،حتما زیبا می رقصیده در این حریر. چه سیاه ِ زاغیست این لباس. از پله ها پایین می روم سریع ، کسی از پشت سر صدا می زند که نمی شنوم اورا.و دنیا لحظه ای دور سرم می چرخد ، بالای ِ سرم ایستاده اند ، چهار نفرند، "پاشو عزیزم ، از اولشم اگه همکاری می کردی ، همه چی حل بود ، ما که سادیسم نداریم الکی کسی رو اذیت کنیم. من می خوام ازدواج کنم ، فقط همین ، " به سلامتی ، ما هم که دعوتیم " – چه مهربان می شوند صداها ، حتما اعتراف کرده ام به چیزی. شلیک نگاهها به طرفم می آیند." سلام خبری نشد؟" – " نه عزیزم  ، کسی بیاد میگم به همون شماره ای که دادی تماس بگیره " – به خیابان که باز می گردم کسی سرش را داخل ماشینی می کند و چیزی می گوید . و باز ماشین ِ بعد. یاد ِ حرف ِ خودم می افتم : " دیوونست؟ ...." – " سیاه و سفید ِ دستی پولی را به دستش می سپارد و ماشین دور می شود. بر می گردم و پله های ِ ایستگاه را می نوردم. " ببخشید خانم...."  محو می شود و می چرخد دنیا دور ِ سرم . چه سرد است کف ِ پارکینگ . باز هم اشتباه کردی ....
 
* * * 

می خندد کسی ....
 
* * * 

زهر ِ مار این چه وضع ِ رانندگیه ؟
 
" وای این خانم چقدر پرستاره "--- " می بینم که سرحال شدید ، خیلی خوشحالم "—" آفرین پسر ِ خوب ، حالا می تونی بری و به زندگیت برسی " ---" آره رفیق ، ساک مال ِ منه بده برم "---" خفه شو ، این ساک مال ِ یه خانوم ِ که دستاش....."... "ببخشید ، کسی تا حالا بهتون گفته بود"----" از پله  ها پایین می روم و عرق را بر کاغذ کف ِ دستها می فهمم. کسی از پله های ِ پارکینگ پایین می آید به سرعت و تعادلش به هم می خورد...بیییییییییب...."هنوز صاحب ّ کیف رو پیدا نکردی عزیزم...." و شلیک ِ خنده....کسی آنطرف میله ها زمین خورده و چه سرد است کف ِ پارکینگ....

 
"پرستار"
 
 * * * 

"شوک الکتریکی ، داره می ره"
 
* * * 

" تزریق"
 
* * * 

می خندد پرستار ، و محو می شود.....
 
* * * 

" بازم خودشه؟"
 
* * * 

" نه دیگه نمیاد از همون وقتی که تو رفتی اون تو"----"آخرش هم قسمت نشد باهاش صحبت کنم "---" داری چیکار می کنی"----" میرم بچه ها رو ببینم ، دلم گرفته"---" مراقب ِ خودت باش ، این چند وقته مردیم و زنده شدیم"---شتاب می کنم به پله ها....خیابان مثل همه جا خالیست ، " هوی مرتیکه عاشقی ها"---" عذر می خوام ، حواسم نبود---.......

زمستان 1387 - مشهد



 

 

 

                                                                                              تصویر ساز: مجتبی حق جو

< بعد   قبل >