|
فلیکس گاتاری/ترجمه ی سمانه مرادیانی
|
|
۰۱ اسفند ۱۳۸۸ |
|
زن-شدن
فلیکس گاتاری
ترجمه ی سمانه مرادیانی
در عرصۀ اجتماعی جهانی، انجمنهای همجنـس گرایی تاحد قابل ملاحظهای همانند جنبشها عمل میکنند؛ انجمنهایی با تشریفات خاص خود، با اختیارات خاصشان در پذیرش اعضا، و به تعبیر رنه نلی(Rene Nelli)، با اسطورههای عشقی مربوط به خودشان. بهرغم مداخلۀ گروهبندیهایی با ماهیت کموبیش صنفگرایانه همچون Arcadia، همجنـس گرایی همچنان سعی میکند تا به ارزشها و سیستمهای تقابلی سکـسوآلیتۀ مسلط مقید باقی بماند. وابستگی آن نسبت به هنجار دگرجنـسگرا در یک سیاست امر مخفی و نهفته متجلی میشود؛ امری که بواسطهی سرکوب و واپسرانی و همینطور بواسطهی یک حس شرمساری موجود در محیطهای اجتماعی "آبرومند" و اطرافیان "قابلاحترام"(بویژه در میان تاجران، نویسندگان، فیلمسازان، و غیره.) تقویت شده است؛ سیاست نهفتهای که در حال حاضر روانکاوی ارباب مسلط آن است. در این سطح ]همجنـسگرایی[ یک هنجار درجه دوم عرضه میکند، هنجاری نه دیگر اخلاقی، بلکه هنجاری علمی. همجنـسگرایی اینجا دیگر امری اخلاقی نیست، بلکه امری انحرافیست. روانکاوی آنرا بیماری تلقی میکند، یک عقبماندگی در مرحلهي رشد، توقفی در مرحلۀ پیشا-تناسلی، و غیره.
از طرفی دیگر، در یک سطح جزئی و آوانگاردتر با همجنـسگرایی ستیزه جویانه از نوع FHAR * مواجه میشویم. این همجنسگرایی در زمین ِ خود دگرجنسگرایی به مصاف آن میرود. در اینجا دگرجنـسگرایی باید خودش را توجیه کند؛ اینجا مسئله تغییر مکان داده است، نیروی قضـیبی مرد زیر سؤال رفته است؛ در اصل، پیوند میان فعالیتهای فمینیستها و همجنـسگراها در اینجا است که ممکن میشود.
بااینهمه، اتفاقا باید سطح سومی را هم بازشناسیم، یک سطح مولکولی تر که در آن مقولات، گروهبندیها و «نمونه های خاص» به یک روش یکسان از یکدیگر متمایز نمیشوند، ]روشی که[ در آن تضادهای روشن میان گونه ها میتوانند کنار گذاشته شوند، و درعوض، از طریق آن میتوان شباهتهایی را میان همجنـسگرایان، مبدل پوشها [transvestites](کسانی که لباس و رفتار جنس مخالفشان را تقلید میکنند)، معتادها، سادو-مازوخیستها، روسپـیها، جستجو کرد؛ یا همینطور میان زنان، مردان، کودکان، نوجوانان، یا در میان روانپریشها، هنرمندان، انقلابیها، یا بهتر است بگوئیم در میان همۀ اشکال اقلیتهای جنسی، با این ادراک که در این قلمرو تنها اقلیتها میتوانند وجود داشته باشند. مثلاً، در آن واحد میتوان گفت: 1) که تمام اشکال سکـسوآلیته، یا به عبارتی تمام اشکال کنش جنـسی، اساساً در این جنبه از تضادهای همجنـس-دگرجنـس(homo-hetero) از نگاه ریخت شناسی(personology) قرار دارند؛ 2) و دوم اینکه، به هر حال، تمام این اشکال به همجنسگرایی و آنچه میتواند یک شدن ِ زنانه نامیده شود نزدیکتر اند.
در سطح بدن اجتماعی، لیبـیدو در دام دو سیستم تضاد گرفتار شده است: طبقه و جنس. تمایل (عام) مرد بودن و داشتن قضـیب است، و مطلوب آن است که همۀ ارزشها در یک دوقطبی تفکیک شوند- تقابلهای دوتایی ِ قوی/ضعیف، ثروتمند/فقیر، مفید/بدردنخور، تمیز/کثیف، و غیره.
برعکس، در سطح بدن جنسی شده، لیبـیدو در (فرایند ِ) زن-شدن شرکت میکند. دقیقترآنکه، زن-شدن به عنوان یک نقطۀ عطف عمل میکند، و نهایتا همچون صفحه ایست برای نمایش فرمهای دیگر ِشدن (مثل کودک-شدن در شومان، حیوان-شدن در کافکا، گیاه-شدن در نوالیس، و سنگ معدنی-شدن در بکت).
زن-شدن میتواند نقشی بینابینی ایفا کند، این نقش به عنوان میانجی در مقابل دیگر شدن های جنسی شده قرار میگیرد، چرا که این {شدن} اساسا از دوگانگی نیروی فالـیک کنار گذاشته نشده است. برای فهمیدن همجنـسگراها، به خود میگوییم که این هم یک جور «اوا خواهر بودن» (Like a woman) است. و شماری از همجنـسگراها خود نیز در این بازی ِتا حدی هنجارساز شرکت میکنند. جفت ِ مؤنث/منفعل، مذکر/فعال بدین ترتیب نقطۀ عطفی باقی میماند که توسط قدرت برای آنکه امکان مستقرسازی، مکان دهی، تعیین قلمرو، و نظارت بر شدتهای(intensities) میل را برای خودش فراهم کند، ساخته شده است. خارج از این دوقطبی انحصاری، رهاییای درکار نیست: وگرنه، خارج شدن از این دوقطبی غرق شدن در امر نامعناست، رفتن به زندان، تیمارستان یا افتادن به دام روانکاوی، و غیره است. چنین مقرر شده است که منحرفها، یعنی اشکال گوناگون حاشیه نشینی، خود به عنوان ارزشهای سلامتی عمل کنند. خلاصه آنکه زنان، تنها متولیان رسمی بدن ِ جنسی-شدن هستند. مردی که خود را از گونههای ذاتی فالیـک در تمام ملل قدرتمند جدامیکند از طریق انواع مسیرهای ممکن در این راه وارد چنین فرایند زن-شدنی خواهدشد. بعلاوه تنها در این وضعیت است که او قادر خواهد بود تا حیوان، کیهان، حرف، رنگ و موسیقی شود.
در حقیقت امر، هر گونه همجنـسگرایی، حتی همجنـسگرایی غیر-ادیپی و غیر-ریختشناختی نیز نمیتواند از زن-شدن تفکیک شود. این امر در مورد سکـسوآلیته یا میل جنسی کودکانه، سکـسوآلیتۀ روانپریشانه، و سکـسوآلیتۀ شاعرانه نیز صادق است (بهعنوان مثال: در اثر آلن گینزبرگ، همرویدادی یک جهش بنیادین شعری با یک جهش جنسی). بر این اساس عموماً هر ساخت یابی «دگرباشانه» ی لیـبیدو باید مستقیماً با یک بدن زنانه-شدن در ارتباط باشد، بدنی به مثابه گریزگاهی از شریک جنسی ِ [socius] سرکوبگر، به عنوان یک امکان دسترسی به «حداقلی» از شدن ِ جنسی شده، و به عنوان واپسین راهنمای شناور کردن و به حالت سیال درآوردن نظم مستقر. بر این نکتۀ آخر به این خاطر تاکید میکنم که بدن ِ زنانه-شدن نباید متعلق به مفهوم زن ِ مستتر در جفت، خانواده، و غیره پنداشته شود. یک چنین مفهومی {از زن} تنها در زمینهی بخصوصی که آن را تعریف میکند؛ وجود دارد. چیزی به عنوان زن فی نفسه، قطب مادرانه، و زن ازلی-ابدی وجود ندارد.... پیش از اینکه تضادهای طبقه و کاست پا به میان بگذارد، تقابل زن/مرد بهخودیخود به عنوان بنیانی برای نظم اجتماعی بکار گرفته میشود. برعکس، هرآنچه هنجارها را برهم میریزد، هرآنچه از نظم مستقر جدا میشود، در ارتباط با همجنـسگرایی یا یک حیوان-شدن یا یک زن-شدن، و غیره است. هرگونه نشانه گذاری در شکاف، به یک جنسیتگذاری بر شکاف دلالت میکند. بنابراین، به نظر من، نباید بپرسیم کدام نویسنده ها همجنـسگرا هستند، بلکه باید پرسید در مورد یک نویسندهی بزرگ، چه چیزی باعث میشود که او یک همجنـسگرا باشد –حتی اگر در حقیقت دگرجنـسگرا بنماید.
فکر میکنم باطل کردن مفاهیم «بزرگ»ی همچون زن، همجنـسگرا، و... ضروری است. چیزها هرگز به این سادگیها نیستند. وقتی آنها به دستهبندیهای سیاه-سفید، و مرد-زن تقلیل دادهمیشوند، انگیزهای پس ِپشت این تقسیم بندی پنهان شده است، یک عمل دوتایی ساز-تقلیلگرایانه به منظور تحت انقیاد درآوردن آن چیزها. برای مثال، شما نمیتوانید عشقی را به نحوی تک صدایانه و بیابهام وصف کنید {بهطریقی که به یک معنی مشخص دلالت کند}. عشق در پروست هیچگاه صریحا همجنـسگرا نیست. این عشق همواره واجد یک عنصر شیزوئید، پارانوئید، یک گیاه-شدن، یک زن-شدن، و یک موسیقی-شدن است.
ارگاسـم یک مفهوم سازی مغلق دیگر است که اثرات تخریبی آن غیرقابل محاسبه هستند. اخلاق جنسی مسلط، از زن یک همسان پنداریِ شبه-هیستریکِ ارگاسم اش با ارگاسم مرد خود طلب را میکند، یک بیان همشکلی، یک نوع تسلیم و گردن نهی در برابر نیروی قضـیبی و فالیـک مرد. این زن ارگاسـم خود را مدیون مرد است. با «پس زدن» ِ مرد، زن میپذیرد که مرتکب گناه شده است. درامهای احمقانۀ بسیاری بر این درونمایه استوار اند. و برخورد اندرزگویانۀ روانکاوی و سکـسولوژیستها در این زمینه واقعاً کمکی نمیکند. در حقیقت، به کرات اتفاق میافتد که زنانی که، به هر دلیل، از طرف پارتنرهای مردشان محدود شدهاند، به راحتی با خودارضـایی یا عشقبـازی با زنی دیگر به ارگاسـم میرسند. اما اگر همهی این چیزها در ملا عام رخ میداد، رسوایی خیلی بدتری بهبار میآورد. بگذارید این مثال نهایی را بررسی کنیم: جنبش روسپـی{ها}. تقریباً همه کس، در آغاز فریاد برآوردند که «هورا، روسپـیها حق شورش دارند. اما صبر کنید، باید خوب را از بد جدا کنید. باشد حق با روسپـیهاست، ولی جاکـشها، مردم دوست ندارند چیزی دربارۀ آنها بشنوند.» و بدین ترتیب، به روسپـیها گفته شد که باید از خودشان دفاع کنند، برای اینکه دارند مورد بهره کشی قرار میگیرند، و غیره... همهی این چیزها پوچ و عبث است. فرد پیش از توضیح هر چیزی، نخست باید تلاش کند که دریابد میان یک جنـده و جاکـش ِ او چه اتفاقی رخ میدهد. اینجا مثلث جنـده-جاکـش-پول برقرار است. اما از طرفی دیگر یک خرده سیاست تمام و کمال میل هم وجود دارد، که به غایت پیچیده است، این میل بین تمام اضلاع مثلث و کاراکترهای گوناگونی مثل جان و پاسبان در جریان است. بی شک روسپـیها چیزهای جالبی دارند که دربارۀ این پرسشها به ما بیاموزند. و بجای آزار و اذیت دادن آنها، بهتر خواهدبود که به خاطر کاری که در لابراتورهای پژوهشی انجام میدهند، بدانها سوبسید دهیم. من شخصاً مجاب شده ام، که با مطالعۀ تمام این خرده سیاستهای روسپـیگری، میتوان پرتو جدیدی بر همۀ عرصه های خردهسیاستهای زناشویی و خانوادگی افکند – روابط پولی میان شوهر و همسر، والدین و فرزندان، و درنهایت، روانکاو و بیمار. (همۀ ما باید آنچه را که آنارشیـستهای ابتدای این قرن دراینباره نوشته اند دیگربار به یادآوریم.)
پانویس
* FHAR جبهۀ همجنـسگرایی برای عمل انقلابی، یک جمعیت پراکندۀ پاریسی بود که در سال 1971 تشکیل شد و حاصل تجدید پیمان میان فمینیستهای لزبـین و فعالان گـی بود.
|