![]() |
۱۲ شهريور ۱۳۸۹
| جنون، کنشی فراگیر |
| مهدی سلیمی | |
| ۱۷ آبان ۱۳۸۴ | |
آنتونن آرتو (1948-1896) اديب فرانسوي و مبتكر« تئاتر مشقّت » در كتاب« مردي كه جامعه او را خودكشي كرد » درباره ونگوگ مينويسد:« ديوانه كسي است كه جامعه ميل شنيدن حرفهايش را نداشته و ميخواسته مانع او در فاش كردن برخي از واقعيات غير قابل تحمل شود » نگاه آرتو به شخصيت ونگوگ شبيه ديدگاهي ست كه ژان پل سارتر در مورد ژان ژنه از خود ارائه ميدهد. چرا كه هر دو صورت نهادي و فاعلي هنرمند را از حالت سوژهي ماشيني دكارتي (كه تنها ميانديشد و اين دال بر اثبات وجوديش بوده و برخوردهاي اجتماعي كنار نهاده ميشود ) خارج كرده و آنرا به حالت « ابژه» يا موردي در ميآورند كه ميتوان جاي پاي تمامي خصوصيات و مناسبتهاي اجتماعي و يا به قولي ديگر « خردهاي خود بافتي » و « خردهاي دگربافتي » اين شخصيتها را پيدا كرد.... آنجا كه آرتو مينويسد : جمعي كه اساس و تكيهگاه آن رفتار جنسي از يك سو و آئين عشا رباني يا انواع ديگر مراسم آئيني از سوي ديگر است(جامعهي اطراف ونگوگ) اين كه براي نقاشي منظرهايي ازطبيعت در شب ؛ با كلاهي كه دوازده شمع بر آن است راه بيفتي و آن ديوانگي نيست . سارتر نيز در مورد ژنه معتقد است كه شخصيت ژنه (حرامزادهايي كه از سوي اجتماع طرد شده است ) در شخصيتهاي نمايشنامههايش حلول پيدا كرده است. براي مثال شخصيتهاي نمايشنامه « هتل اسپلانديد » مجموعهايي از آدمهاييست كه از منِ وجودي (استعلايي كانتي) ژان ژنه جان ميگيرند . و اين ژنههاي تكثيريافته تجربيات خود را در محيط بستهايي به نمايش ميگذارند . شخصيتهايي گريزان از جامعه كه دراول كار با هم كنار آمده اند و بحران همزمان با تعاملات اجباري اين شخصيتها با جامعه آغاز ميشود( يك ديالكتيك منفي با محاصره شدنشان توسط پليسها) . همان بحراني كه ژنه در واقعيات اجتماعي و يافته هاي دروني كه هگل از آنها به اسم حقيقت ياد ميكند ؛ لمس كرده است . و اين تقابل شخصيتهاي ژنه و تضاد آنها سبب ايجاد موقعيت هاي دراماتيك ميشود . نه موقعيتهاي دراماتيكي كه از بيرون بر كار حادث ميشوند. مانند عاملهاي آپولوني و ديونوسوسي در تراژدي كه سبب ايجاد مسير جسماني به سوي شكوهمندي و عظمت ميشوند. همان چيزي كه آرتو پيش تر در كتاب « تئاتر و همزادش » به آن اشاره كرده بود...... ون گوگ در اين مقاله شخصيتيست ابژهوار كه دور از كارهايش ميايستد. و اين برخورد ناشي از موقعيت آرتواست كه مصادف بود با مرحلهي جنون خويش.آرتويي كه در مقالهي « شاهكار بس است » در مقابل شاهكارهاي ادبي ايستاد. عقدهي اديپ و موقعيت تراژيك او براي آرتو نه قابل درك بود و نه تاثير گذار.
چرا كه او معتقد بود « در جهاني نامطمئن به سر ميبريم كه همواره امكان بلا و فاجعه در آن وجود دارد . پس از لحاظ نظري شبيه تئاتر يونان و از لحاظ شكل كاملا متفاوت » ؛ و از اين راه بود كه او شروع به پيريزي بابي تازه در مقولهي ادبيات نمايشي و تئاتر كرد. او تئاتر را با طاعوني مقايسه كرد كه اروپاي قرون وسطي را به يغما برد. اين طاعون مسري از هر ده نفر يك نفر را از پاي در آورده بود و اغلب تحت فشار آن همه تلفات قوائد و آداب و رسوم سنتي را كنار گذاشتند . و چون غالبا به نظر ميرسيد كه انساني زنده باقي نماند خود را غرق در لذات حاصل از حرص و شهوت كردند . كوتاه آنكه طاعون تمامي آداب و رسوم را از پاي در آورده بود .و اينجا همان نقطهي آغاز بحران بود . كه آرتو مقولهي هنر را هم طراز با آن قرار داد. او خود بر عليه آداب و رسوم و سنن كهن تئاتري برخاست و تبديل به ديوانه ايي شد كه جامعه ميل شنيدن حرفهايش را نداشت. آرتو تحت معالجه دكتر گستون فردير كه كلكسيونر هنرهاي روانپريشي بود قرار گرفت. به واسطهي خواص درماني نقاشي ، دكتر فردير او را تشويق به اين كار ميكرد . بدين ترتيب اشكال نوشتاري و تصويري براي بيان فردي در نظر آرتو تبديل به دو شكل جداييناپذير شدند و هر روز بيش از پيش با ونگوگ به عنوان كسي كه واقعياتي را براي اجتماع غير قابل تحمل بود فرياد ميكرد ، همزاد پنداري ميكرد . و اين همزاد پنداري ساختاري ( به اعتقاد رولان بارت همزاد پنداري تشابه ساختاريست نه روانشناسي)همان نقطهاييست كه در سايكو درام (تئاتر درماني) به عنوان نقطهي اوج شناخته ميشود. مرحلهاي كه روانپزشك (صورت فاعلي آرتو كه در مورد ون گوگ نظر ميدهد) به بيمار (صورت مفعولي ون گوگ كه از او سخن رانده ميشود) تبديل ميشود. و تنها از طريق اين ديالكتيك است كه ميتوان در مورد زندگي شخصي هنرمند سخن به ميان آورد . ديالكتيكي كه منجر به يكي شدن نهادهاي فاعلي ميشود. ديالكتيكي كه در تضاد با آئين و مذاهب قرار ميگيرد ؛چرا كه آئين و مذاهب معتقدند ذهن انسان به تنهايي ازعهده چارهانديشي خردمندانه بر نميآيد . خرد در جهان و نه در ذهن تعبيه گشته است و فقط به وسيلهي تامل در امور جهان و امدادهاي الهي قابل درك است ؛ در صورتي كه اينجا خرد در ذهن انساني تعبيه ميشود و اين همزاد پنداري با ابژه ميتواند درمرحلهي خرد نيز اتفاق بيافتد؛ كه در مورد نهاد ديگري سخن به ميان آورد . اين آميزش نهادها و اين جنون فراگير باعث ميشود تا آرتو در مورد گوش بريدهي ون گوگ بنويسد : « منطقيست و صريح و قابل فهم . دنيايي كه شب و روز بيشتر و بيش تر چيزهاي غير قابل خوردن را ميخورد تا طرحهاي شيطانياش را پياده كند ، هيچ حقي در اين مقوله ندارد مگر اينكه خفه شود و چيزي نگويد. » و يا در مورد دست پخته اش مينويسد : « اين يك تهور خالص و ساده است...» و آيا واقعا چيزي كه آرتو را به اين يقين در مورد نا گفته هاي ون گوگ ميرساند چيزي جز آن جنوني ست كه هر دو آنرا درك كردهاند و حال چرا آرتو در اين مقاله ون گوگ را انتخاب ميكند و خود در نهايت مرحلهي جنونش به اشكال تصويري روي ميآورد ؟ آرتو در مورد تئاتر پيش از خودش معتقد است كه تئاتر از لفاظي و پرداختن بيش از حد به كلام رنج ميبرد و باعث ميشود مخاطب از مشقت هاي تاثير اجرا بر كنار مانده و فاصلهي هنرمند و مخاطب كاملا حساب شده و معين باقي بماند. كه در اين صورت آيا آرتويي ديگر خواهد آمد كه مثلا در مورد « سوفكل » (نويسندهي « اديپ شهريار» ) سخن بگويد ؟ همانكس كه در متن او حتي درمورد وجود كاتارسيس(تزكيهي نفس) نيز كلامها راندهاند. كاتارسيسي كه فقط بايد در يونان قبل از ميلاد بود تا با توسل به فرهنگ و باور و مقدسات و اعتقادات و ... به آن دست يافت. ولي آرتو از تاثيرهاي كلامي ميكاهد و بيشتر به تصاويري ميانديشد كه ميتوانند تئاتر را از مقولهي زمان و ميان مشخص فراتر برد. او به خاصيتهاي اجرائي و دسته جمعي بودن تئاتر افزود . جنبشي كه اكثر هنرمندان هم عصر و حتي پيشتر از او را به چالش كشانده بود(مانند واگنر و رويكرد او به هنر دسته جمعي). آرتو تئاتر خشونت را پايه ريزي ميكند . تئاتري از نوع تقابل مستقيم و ارتباط متقابل با تماشاگر كه اين ارتباط تا مرحلهي برخورد فيزيكي بين تماشاگر و بازيگر پيش ميرود . آرتو در يكي از اجراهايش جنونش را به صورت تهوع به سوي تماشاگر پرتاب كرده و آنها را به يك جنون دسته جمعي فرا ميخواند. او تكثير ميشود همانند شخصيتهاي « هتل اسپلانديد » و جنون را از حالت لنفسه به حالت فينفسه مي رساند . جنوني كه آنرا در ون گوگ نيز ميبيند و مينويسد: «او به دليل طغيان يك جنون يا ترس از عدم موفقيت خودكشي نكرد برعكس زماني كه خود آگاه جمعي جامعه براي تنبيه او بدليل فرار از چنگالش او را خود كشي كرد . او تازه به موفقيت رسيده بود و به اينكه كه كيست و چيست پي برده بود..." و بالاخره آرتو خود دقيقا به دليل ديوانگي نمرد ؛ بلكه مرگ او به خاطر اين بود كه جسما تبديل به ميدان جنگي براي مبارزه با مسئلهايي شد كه روح شيطاني بشر از ابتدا در حال نزاع پيرامون آن بوده است........
|
| < بعد | قبل > |
|---|